به وقت زندگی

این زندگی تازه و آرام

دلواپسی

باید آرامش داشته باشم. نگرانی‌هایم را در درونم حبس کرده‌ام و رسما احساس خفگی دارم. اما گفتن‌اش هم برای دیگران دردی دوا نمی کند علاوه بر اینکه همسر گفتن چنین مواردی را جار زدن می داند. حتی برای خانواده‌هایمان. البته که گفتنش سودی جز نگران کردن‌شان ندارد. از طرفی آخر هفته احتمالا مهمان داشته باشیم و من با دکتر رفتن ها فرصتی برای مرتب کردن خانه ندارم و همین کارهای پیش رو هم مزید بر علت شده که استرسم مضاعف شود.

امروز سومین روزی است که ماهک راه می رود و مفصل هیپ اش صداهای بلندی می دهد. دکتر دیشب معتقد بود که جای نگرانی نیست چون دردی ندارد. با وجود اینکه دیشب و دیروز خوب بودم؛ امروز دوباره نگرانم. سختی کار آنجاست که باید این نگرانی را از دید ماهک پنهان کنم.

خرده عادت‌ها

عشق گتاب

بعد از دو روز استرس برای ماهک؛ کتابی از فدیبو پلی کردم و خودم را بین شلوغی‌های آشپزخانه و صدای کلمه‌هایی که با تمام وجود نیاز به شنیدن‌شان داشتم، غرق کردم و بی اغراق، حالم زیر و رو شد. دلم آرام گرفت و ذهنم سبک شد. ماهک را به در آغوش آفریدگار سپردم و خودم را در دستانش رها کردم.

خوب کردن حال خودم

چقدر خوبه که زندگی کمی به حالت عادی برگشته.

با خودم رو راست نیستم

من دارم همه تلاشم رو می کنم 

اما حقیقت یک جمله است

 

حوصله سر رفته

بخند که محوت بشم خنده هاتو قربون

 

به طور کل، زندگیِ هیچ‌کس رها از درد و رنج نیست. آیا مسئله آن نیست که باید با درد و رنج های خود کنار بیاییم، نه اینکه از آن‌ها اجتناب کنی؟

بخشِ عمده‌یِ درد و رنج‌های آدم‌ها بیهوده است. تا زمانی که ذهن اداره‌یِ امور زندگی تو را به عهده گرفته است، این درد و رنج ها هم هستند.

درد و رنجی که تو در لحظه حال می کشی، شکلی از عدم پذیرشِ توست، صورتی از مقاومتِ ناآگانه در برابر آن چیزی‌ست که هست. در سطحِ فکر، مقاومت، صورتی از قضاوت است. در سطحِ عواطف و احساسات، مقاومت، صورتی از منفی بافی است. شدتِ درد و رنج تو به میزان مفاومت تو در برابر لحظه‌ی اکنون بستگی دارد. میزان مقاومت تو نیز به شدت هم‌ذات پنداری تو با ذهنت بستگی دارد. ذهن مدام می کوشد که لحظه‌ی حال را انکار کند و از آن بگریزد. به تعبیری دیگر، هر چه بیش‌تر خود را با ذهن خود یکی بپنداری، بیش‌تر رنج می‌بری. این‌گونه هم می توان بیان کرد؛ هر چه بی‌تر لحظه‌یِ حال  را مغتن بدانی و آن را بپذیری، از درد و رنج رهاتر می شوی - و نیر رها از ذهنِ نفسانی.

 

نیروی حال - اکهارت تول

 

 

روزمره

کارهای ناتمام

 

یه جور ناجوانمردانه ای روزها شب می شوند و من شبها با یک دنیا کار انجام نشده چشم در چشم می شوم. کمرم در شرف دو نیم شدن است. وقتی غروب شد ماهک گفت: "مامان اینقدر کار کردی که شب شد" با این حال ناراضی ام. چرا هیچ چیز سر جایش نیست؟ چرا احساس بی عُرضه بودن می کنم؟ من از ساعت 6 صبح بیدارم اما هنوز خانه همانقدر بهم ریخته و نامرتب است. تنها تفاوتی که هست تمیز شدن کف پذیرایی و آشپزخانه است و چقدر اینجور وقتها خستگی به تنم می ماند. ته دلم ولی امیدوارم نگاهم سخت گیرانه باشد اگرچه باور ندارم سخت گرفته باشم.

+ امروز تمرکزم صفر بود. صفر به تمام معنا و این خیلی عجیب بود.

+ دلم لک زده بی دغدغه بنشینم. بنویسم و وبگردی کنم نظر بدهم و نظر تایید کنم ولی چرا همین کارهای ساده و کوچک برایم رویا شده؟

 

رویای محقق

 

سخت گذشت 

گاهی تلخ گذشت

اما باز هم آسان خواهد شد

 

انسانیت گم شده!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
تازگی اینجا نیاز روح من است
.
.
.

به قول ماه کوچکم "قدرت جادویی، درونتِ"


من در بلاگ اسکای

https://life-time.blogsky.com/
Designed By Erfan Powered by Bayan