به وقت زندگی

این زندگی تازه و آرام

عدم تعادل

چرا یک کارهای به ظاهر ساده را بلد نیستم؟ چرا نمی توانم تعادل بین خواب و بیداری‌ام برقرار کنم؟ چرا وقتی خیلی زود بیدار می شوم و از خواب دارم می‌میرم؛ به زور بیدار می‌مانم 

و یا وقتی همان صبح زود مست خوابم، می خوابم و بعد نمی‌توانم بیدار شوم حتی با آلارم

در حالت اول سرحال نیستم و کل روز کم انرژی و کم کیفیت میگذرد

در حالت دوم حس بد زیاد خوابیدن روزمو خراب میکنه

چرا بلد نیستم حد وسطش را بگیرم؟

خنده دارتر از این، اینکه نمیتوانم وسط کارهای روز تشخیص بدهم که الان استراحت (خوابیدن) کار به موقعی هست؟ یا نه. کلا با مقوله خواب دچار چالشم این روزا

 

حالا که خوب فکر می کنم می بینم کلا با مقوله حفظ تعادل در زندگی فردیم دچار مشکل هستم. وقتی کاری غیر از کارهای خانه را شروع می کنم؛ در حفظ تعادل بین نظم و رسیدگی به خانه و انجام کار جدید دچار مشکل میشوم به شکلی که گاهی نه کارهای خانه درست انجام میشود نه کار جدید به خوبی پیش میرود و در نهایت حس های بد است که سر و کله شان پیدا می شود. گاهی بیخال انجام کاری متفاوت میشوم اما تهش با آن هم راحت نیستم. روانم نیاز به این کارهای متفاوت دارد. اما چرا تعادل برقرار نمی شود؟

نمونه های دیگری هم هست که فعلا در خاطرم نیست ولی اگر من این مشکل را حل کنم دنیای درونی ام رنگ آرامش عمیقی خواهد گرفت. آن وقت آن گام بزرگ را راحت تر برخواهم داشت

 

+ واقعا چقدر نوشتن کمک کنندست. چقدر ذهن سبک میشود و باز. باید یه واژه جدید به مطالعاتم اضافه کنم. تعادل

صاعقه زده

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خشم در نوشته

 

با خودم قرار گذاشته بودم که یک ساعت اول بعد از خواب از هیچ وسیله الکترونیکی استفاده نکنم. ولی یک پیامی رو توی دایرکت باید چک میکردم . بالاترین پست در مورد وضعیت آشفته اصفهان به دلیل خشکسالی بود. یک لحظه به دلیل شباهت اسم فکر کردم دختر خاله آن پست را نوشته و خوب بدون فکر شروع کردم به خواندن و الان بیشتر از دو ساعت است که به دلیل روایت یک اتفاق تلخ از سالهای قبل از اصفهان، با توصیفی تا آن حد دلخراش قلبم چنان مچاله شده که نمی دانم با کدام اتوی احساسی باید بازش کنم. پست تمام شده و نشده پیج آن دوست را آنفالو کردم. اما وقتی بعد از دو ساعت با وجود بیدار شدن ماهک و دیدن و صحبت کردن با مامور مُسن و خوش معاشرت مخابرات که برای بررسی مشکل اینترنت آمده بود و می گفت: "کجایی خانوم؟ همسایه تون منو بیچاره کرد. می گفت تو کی هستی؟ چرا اومدی؟ میگفتم مامور مخابراتم. میگفت نه لابد در باز بوده اومدی تو. خانم مارپل بود. وقتی فامیلتون رو گفتم بالاخره کوتاه اومد و رفت" و من کلی خندیدم از رفتار خانم همسایه طبقه دوم و به آقا گفتم که قبلا دزد آمده بود خانه اش و خیلی می ترسد؛ بهتر نشدم، برای آن دوست نوشتم: "همه ما از این اتفاقها ناراحتیم اما فکر می کنم لازم نباشه برای مطرح کردن میزان ناراحتیمون، نوشته ای تا این حد دلخراش منتشر کنیم. من هم این خبر را سالها پیش شنیده بودم اما با توصیف دلخراشت نفسم بند آمد .... فکر می کنم ماهایی که می نویسیم باید تلاش کنیم هم حرفمان را بزنیم هم حد خشونت متن مون رو از یک اندازه ای بیشتر نکنیم که تا این اندازه کسی بهم بریزه وگرنه بحران خشکسالی، حقیقتا بحران وحشتناکی هستش. همه مون ناراحت و خشمگین هستیم اما لازمه مراقب هم هم باشیم."

برایش این را نوشتم اما واقعا میشود مراقب میزان خشم و ناراحتی در نوشته هایمان باشیم و از خواننده مان مراقبت کنیم؟

چشمان قرمز داخل آینه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تندیس تمنا

 

Who can say where the road goes?
Where the day flows?
Only time.


And who can say if your love grows As your heart chose?
Only time.

 

Who can say when the roads meet that love might be in your heart?

And who can say when the day sleeps If the night keeps all your heart?

Who knows? Only time.
 

پرسه در خیال و درون

 

گاهی بهترین لحظه را غرق شدن در رویاهایمان می سازند

کافیست در رویایمان حضور کامل داشته باشیم و تمام حواس پنچگانه مان را به کار بگیریم

غزل

 

مهمان های عزیز 2

 

 

در هجده سالگی، نگران تفکر دیگران در مورد خودتان هستید

وقتی چهل ساله می شوید، اهمیتی نمی دهید دیگران در مورد شما چه فکر می کنند

و زمانی که شصت ساله می شوید، پی می برید که اصلا هیچکس در مورد شما فکر نمیکرده است. یا اگر فکر میکرده نگران تفکر شما در مورد خودش بوده

تا فرصت داری جانانه زندگی کن

 

نقل از جک کانفیلد در کتاب قطار سرعت به سوی ثروت

 

مهمان‌های عزیز

زند

 

همین دوندگی های گاه و بیگاه است که زندگی را هیجان انگیز می کنند

یادم باشد گاهی بی دلیل و فقط برای پذیرایی از شخص خودم تا سر حد توان بدوم و از نفس بیفتم

در عوض وقت خواب راضی ترین  انسان روی زمین باشم

و با آرام ترین ذهن دنیا خودم را مهمان سکوت شب و گرمای بالش پتوی روی تخت بکنم

غ‌زل

 

جای خالی

 

مهمان ها رفتند و جایشان به شدت خالی است. صدای چرخش لباسها در ماشین لباسشویی سکوت خانه را شکسته و من با کمری که هنوز درد می کند؛ خانه را نظم داده ام و خوابالوده در تلاشم که دوباره کارم را شروع کنم. اگر ماهک زود بیدار نشود. گزارشی نوشتن را دوست ندارم اما روزهای بودن با پدر مادر همسر را آنقدر عاشقم که دوست دارم تمامش را بنویسم. این چهار روز جز بهترین روزهای عمرم بود اگرچه بابت کارهای انجام نشده ام در بدو ورودشان به شدت ناراحت و مضطرب بودم اما زدم به در بی خیالی و لحظه حال را زندگی کردم.

 

دخترکِ پاییزی من

 

 

تمامِ من فقط با یک جمله آرام گرفت

"دخترتان سالم است"

شنیدن این جمله را هزاران بار برای هر پدر مادری آرزو می کنم. زیرا شنیدن اش در عین اطمینان هم شیرین و دلگرم کننده است

 

 

تازگی اینجا نیاز روح من است
.
.
.

به قول ماه کوچکم "قدرت جادویی، درونتِ"


من در بلاگ اسکای

https://life-time.blogsky.com/
Designed By Erfan Powered by Bayan