به وقت زندگی

این زندگی تازه و آرام

۱۰۶. مهم نباش!!

پامو که از مغازه طلا فروشی گذاشتم بیرون، از این رو به اون رو شده بودم. اینقدر این تغییر وضعیت مشهود بود که حامی با وجود اینکه تاریک بود و یه وقتایی متوجه تلخیِ درونم نمیشه، خیلی سریع متوجه شد و پرسید چی شدی؟ گفتم: "هیچی" اما در حقیقت نمیدونستم چه مرگم شده. چی در درونم تکون خورده که ناگهان به اون حال افتادم. همین که نشستم توی ماشین و درون خودمو کند و کاو کردم، دختر بچه 6، 7 ساله ای رو دیدم که با عیدی هاش یک آویز و زنجیر طلای سیب براش خریدن و یک روزی دیگه اونو نداشت چون تصمیم گیرنده داشته هاش نبود. و یک حس تلخ دیگه که بعدها متوجهش شدم. “برانگیخته شدن حس (مهم نباش)”. غرق افکار خودم بودم که حامی دستمو گرفت و گفت: "تفریحمونو خراب نکن دیگه. گریه نکن" و من تازه فهمیدم که صورتم خیسه. موزیک به آهنگ “چشم زخم" مجید رضوی رسیده بود و من زدم روی تکرار. اونقدر تلخ بودم که بدون ذهنیت قبلی گفتم: "چرا کسایی که بلد نبودن بچه تربیت کنند بچه دار میشدند؟" و با مرور بعضی اتفاقها های های گریه میکردم. دوست نداشتم ماهک فکر کنه چون اون طلا خریده حال من بده چون واقعا بی ربط بود اما باید اجازه میدادم کودک درونم خودش رو آروم کنه. یادم نمیاد پیش از این، خارج از دعواهامون، من اینطوری پیش حامی گریه کرده باشم. اشک چشمام تمام نمیشدانگار که غم اون دخترک کوچولوی درونم پایان نداشت.

به خیلی چیزها در گذشته فکر کردم. به اینکه من با درآمدی که داشتم چه خوش گذرونیها که میتونستم بکنم اما به خاطر اشتباه بزرگترها همشون تبدیل به رویا شدن. به خواهرک و برادرک که الان میتونستند توی یک دنیای آرومتر با مسدولیتهای کمتر بار زندگیشون رو به دوش بکشن و بیشتر لذت ببرند تا نگران باشند و هزار و یک اتفاق و ماجرای دیگه. در عین حال خوشحال بودم که حامی از اون باباهاست که خیلی به فکر آینده ماه هست و همونطور که الان حمایتش میکنه برای آینده اش هم برنامه های مهم و امنی داره.

اما هیچکدوم کودک درونم رو آروم نمیکرد. دنبال یک نشونه بودم که بهم بفهمونه مهم هستم. الان که فکر میکنم کشدار شدن هدیه تولدم هم اذیتم کرده بود و همه چیز دست به دست هم داده بود. تا اینکه حامی برخلاف میلم، وادارم کرد از ماشین پیاده شم و با هم بریم پاساژ گردی با همون چشمای خیس و آرایش بهم ریخته

شب خوابای عجیبی میدیدم. اینکه توی یک خونه قدیمی زندگی میکردم و بعد از چند سال حالا یک نفر اومده بود میگفت فلان جدمون توی دالان همین خونه دفن شده و من عین سگ ترسیده بودم و میگفتم چرار باید به من بگه و آرامشم رو از بین ببره. من دیگه از این فضا میترسم. در بین ترسیدنها با صدای زنگ تلفن بیدار شدم و حامی گفت: "برای کی انالله و انا الیه راجعون" می خوندی؟ گفتم خاطرم نیست و پرت شدم وسط صحبتهای شب قبلم با شری، قبل از رفتن به طلا فروشی که گفت: "من با خوندن کتاب آقای طاهری و درک انا لله به شکل حقیقی تونستم رفتن بابام رو بپذیرم و به زندگی برگردم"

شب بعد خواب دیدم ماهک یک لباس عروسکی زرشکی شبیه همونی که مامان برای یکی از عروسیها برام دوخته بود تن کرده و توی یک بازار شلوغ از من جلو زده و داره میره و با اینکه سرعتش زیاد نبود من بهش نمیرسیدم. انگار که راه شیب زیادی داشت و من نمیتونستم خودمو به ماه برسونم و تمام خواب نگران بودم کسی ببرتش یا اتفاقی براش بیفته که وقتی نشستم تو ماشین کسی که همراهم بود ماه رسید. خودشو انداخت تو بغلم و گفت: "بعضی آدما لپم رو اذیت کردن و فشار دادن و من ته قلبم آشوب بودم و جای اون اذیتا رو روی صورتش به رنگ زرد میدیدم. اما وقتی بیدار شدم متوجه شدم توی خوابم ماهک تمثیلی از خودِ کوچک من بوده که این روزها در بین احساسات ضد و نقیضش و زندگی نزیسته اش دست و پا میزند

 

ده آذر. ۹صبح

سه شنبه ۲۰ آذر ۰۳ , ۲۰:۰۶ خواننده خاموش

های های گریه کردم با پستت، چقدر من تو پستت بودم😥😥

عزیز دلم
فکر کنم خیلی از ماها چنین تجربه های ناخوشایندی از کودکی داریم
امیدوارم بعد از این همشون حال خوب و خوشی باشه

چقدر آگاه شدی بخودت و چقدر این عااالیه غزل

بیا بغلم:*

عزیز دلی نسترن جون
چقدر دلم برات تنگ شده اما یک پیله تنیدی دور خودت که دسترسی بهت نیست و  من منتظر پروانه شدنت هستم 
منتظر پروانه شدنهامون که با هم دنیا رو پرواز کنیم عزیز دلم


ماهکم احتمالا امشبو به عنوان شبی به یاد میاره که قرار بود بابت طلا خریدن خوشحالی کنه ولی با گریه‌ های مادرش زهرش شد و مثل همیشه مادرش مرکزه توجه بود :( چقد بچه‌ داری سخته. چقد این تعاملات سختن. هم به شما حق میدم هم دلم به مظلومیت بچه ها میسوزه

دوست عزیز نگاه عادلانه ای داری که به هر دومون حق میدی

البته من در عین اینکه نگران ماه بودم اما خیالم از یک بابت راحت بود. اینکه مرکز توجه تو خونه ما روی ماه هستش در مقابل برداشت شما ( مثل همیشه مادرش مرکزه توجه بود)

و امسال که بیشتر میفهمید برای تولدش سنگ تمام گذاشتیم و از شهریور (قبل از تولدش تا بعد از تولدش) تا آبان با اینکه خانواده هامون نیستند کلی برنامه ریزی های مختلف به خاطرش داشتیم و تو این مدت سومین باری بود که طلا میخرید و اون دو بار قبلش کلی با هم خندیده بودیم و کیف کرده بودیم
امیدوارم اونقدری که شما گفتی براش بولد نباشه

ولی هممون خاطرات تلخی از دوران کودکی داریم
امیدوارم برای نسل جدید میزانش خیلی خیلی کمتر باشه

چه خواب‌های شگفت‌انگیزی

و چه درک و تفسیر شگفت‌انگیزتری از اون خواب‌ها

و از خودت...

و مونوی عزیز چه نگاه قشنگی داری
واقعا خوابهام شگفت انگیز بودن و من هنوز در جستجوی آکاهی های درونشم خصوصا در مورد انا لله
فکر میکنم این جمله پیام شگفت انگیزی برای من داشته که مطرح شده و تو خواب هم به زبون آوردم

مونو خیلی لذت بخش هست که بعد از این همه سال بتونی خودت رو  دوست بداری. تازه چند ماهه دارم کیفشو میبرم

مرسی از بودنت و کامنت دلنشینت
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
تازگی اینجا نیاز روح من است
.
.
.

به قول ماه کوچکم "قدرت جادویی، درونتِ"


من در بلاگ اسکای

https://life-time.blogsky.com/
Designed By Erfan Powered by Bayan