به وقت زندگی

این زندگی تازه و آرام

107: kaçıyorum

اختلاف نظرهایی که به نظر، هیچ زمانی به تفاهم تبدیل نخواهد شد و هر از گاهی گند میزند به رابطه، افکار و همه چیزت و گیر میفتی در یک لوپ بی پایان از آنچه در این ده سال می توانستی ازش لذت ببری اما فقط دویدی دنبال زندگی بدون اینکه آن لذتی که در جستجویش بودی را از  ته دل ببری. تازه همه اینها حتی پیش کش، 5 سال است که داروهای روان جز لاینفک زندگی ات شده در حالیکه دوست نداشتی ماه تک و تنها بماند و دلت میخواست قوی و سر حال باشی و لذت داشتن سیبلینگ را به کوچکت هدیه کنی.

غرق کردنِ خودت بارها و بارها، آن هم  در یک سریال تکراری که فکر می کنی دوای دردت هست که زندگی را در خیالاتت زیبا بگذرانی اما یک روزی می رسد که می فهمی همه این تکراری دیدن ها فقط برای فرار از آن چیزی است که آزارت میدهد. شاید حتی ندانی درد و رنجت از چیست اما بدون اینکه متوجه باشی با تمام توان در حال فراری از همه چیز. حتی از نوشتن.

ترس از شروع کردن ها بلای جانم شده. بعد از سه ماه که کاموا خریده بودم و میترسیدم از شروع کردن، چون ماه چیزی را از من خواسته بود که بلد نبودم و خواستم از آزی کمک بگیرم و به همین بهانه ماند. تا اینکه بیخیال آن ملوس درخواستی شد و من تصمیم گرفتم کاموایی که برای جلیقه خریده بودم را برایش یک تاپ ببافم. شروع کردنش سخت بود.خیلی سخت اما حالا که شروع کردم لذتبخش ترین کار دنیا برایم همین است. بافتن و بافتن و دفن کردنِ تمامِ فکر و خیالات ناخوشایند در زیر دانه های بافتنی.

دو ماه قبل روزی که خانه را برای آمدن خانواده ام آماده میکردم، درست در همان دوره ای که پاکسازی می کردم، چشمم که به سنتور افتاد کسی در سرم گفت: "این ساز تو نیست. از خیرش بگذر" و برای اولین بار چقدر خرسند بودم که در سال گذشته سنتور جدید نخریدم. بعد از مشورتهای زیاد، از آنجایی که از اول عاشق سازهای کوبه ای بودم و سنتی گوش کن نبودم، سازی را انتخاب کردم که همه ریتم ها را ساپورت می کند اما همچنان از شروع فرار می کنم. چرا؟ چون اولین قدمها واقعا سخت هستند. در هر کاری. حتی کاری که شاید بارها و بارها انجامش داده باشی

امروز دومین جلسه کلاس موسیقی است و من آنقدر از درون بهم ریخته ام که لذت این شروع را نمی برم. چون خسته ام از سرزنش ها و ایراد گرفتن ها. خسته ام از این که او همیشه در جای درست است و تصمیم هایش درست و منطقی است اما عملکرد من از نظر او اغلب ایراد دارد و از طرفی فکر میکند برای بچه بزرگ کردن فقط کار کردن و پول داشتن و خرج کردن مهم است نه پذیرفتن مسئولیتی هرچند کوچک در قبال کودکی که سال اول مدرسه است و این تعطیلی های لعنتی، هم زمان من را نابود میکند؛ هم طفلکِ کوچکم که در این سه سالِ مدرسه یا پیش دبستانی رفتن، حتی یک بار هم گریه نکرده بود و روز اول مدرسه از شوقش حتی نمیتوانست با من خداحافظی کند، دچار اضطرابی شده که از هفته قبل هر صبحی که مدرسه داشته با گریه رفته. حتی امروز. وقتی شنبه قبل با معلمش حرف زدم گفت: "از نظر من ماه در خانه به شدت تحت فشار هستش چون خیلی دقتش بالا بود، خوش خط بود و به شدت باهوشه اما الان مدتی هست که دایم فقط دنبال یک زمان خالی برای نقاشی کردن میگردد، بد خط شده و تمرکزش کم. اگر شما یا پدرش سخت گیری میکنید آزادش بگذارید." گفتم :"من معتقدم ماه خودش باید بخواهد تکالیفش را انجام بدهد و اگر انجام نداده بود خودش پاسخگوی شما باشد اما متاسفانه پدرش اینطور فکر نمی کند و دایم در حال تاکید بر نوشتن تکالیف است. معلمش گفت: "نظر شماکاملا درست است. به پدرش هم بگویید آزادش بگذارند. خودم پیگیری میکنم"

بعد قسمت قشنگ ماجرا اینه که او مرا مقصر می داند و میگوید محض اطلاع، امروز هم توی ماشین گریه کرد از نگرانی تکالیفش :))) یه جوری که انگار من بچه رو از خونه بابام آوردم و چون من آوردم و اون باید برای ارتقا مقاله و کتاب داشته باشد و خودش را با این کارها خفه کرده، حق دارد من را مقصر بداند. سرزنش کند و هر چه دلش خواست حواله من کند

در حالیکه ما می توانستیم خیلی آزادتر نفس بکشیم وقتی امکانش بود اما .... چه جاها که دلم میخواست و میتوانستیم بریم، چه چیزها که میخواستم و انجام ندادیم.

گاهی فکر میکنی همه چیز عالی است اما با یک تلنگر میفهمهی تو فقط داری فرار میکنی. فراااااااار

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
تازگی اینجا نیاز روح من است
.
.
.

به قول ماه کوچکم "قدرت جادویی، درونتِ"


من در بلاگ اسکای

https://life-time.blogsky.com/
Designed By Erfan Powered by Bayan