به وقت زندگی

این زندگی تازه و آرام

۱۷. آبی آبی سرخابی

چه حس فوق العاده ای است

 که با خودت در صلح باشی

دائم غر نزنی 

و خودت رو زیر سوال نبری

کاش همیشگی بود

 

16. تغییر

وقتی تحت تاثیر تغییرات هورمونی نباشم،یک زمانهایی از روز رو به شدت سرخوشم و با تمام وجودم احساس خوشبختی دارم و دلم میخواد اونو به همه دنیا منتقل کنم و درست همین مواقع هست که دلم میخواد بنویسم. تازگیها متوجه شدم قبلترها حالم که بد بود تمایل بیشتری به نوشتن داشتم اما الان ترجیحم اینه که اگر بد حالی رو می نویسم روی کاغذ بنویسم و کسی نخونه و گاهی حتی پاره می‌کنم میریزم دور و این یعنی "رشد" برای من . این یعنی اگرچه گاهی شک میکنم که از این دوره‌هایی که شرکت کردم بهره‌ای برده باشم، اما ظاهرن در ناخودآگاه تاثیر خودش رو میگذاره و به مرور آشکار میشه.

 

۱۵. انگار وسطِ پاییزِ

چسبیده به همسر، پاهای سردم رو جا میدم زیر پتو و میچسبونم به پاهای گرم همسر. یک جوری هوا ابره که انگار غروبه و یک جوری خنک و بارونیه که حس میکنم هوا سرده و من الان باید یک گوشه خالی کنار بخاری پیدا کنم، یک بالش بزارم و دراز بکشم.

۱۴. من و خودم

پُرم از تعریف کردنی

دلم یک بزم زنانه میخواهد و

بساط آش رشته و عصرانه

 

13. دوستی

وارد ورودی راه پله که شدم، بوی یک عطر که رایحه غالبش کرم پودری بود و من رو می برد به روزای کودکی و بوی کرم پودر مامان به استقبالم اومد.

۱۲. وضعیت سینوسی

چه بی رحمانه گاهی خوشحالی بدل به غم میشود

۱۱. بمبِ بمبِ بمبم ....

خودِ این روزهایم را عاشقم

گاهی برایش قهوه میریزم و با هم توی تراس غرق دلبری گلها و آواز بی وقفه گنجشگکان می شویم

گاهی به پیاده رویهای خودمانی دعوتش میکنم

و گاهی برایش هدیه های ریز و درشت می خرم

صبح ها توی آینه بهم زل میزنیم و شکلکهای خنده دار در می آوریم

و بعد از چند ثانیه میزنیم زیر خنده

و من از صمیم قلبم میگویم: " دوستت دارم دیوونه جذاب"

 

۱۰. گفتم سلام خانم، بی خیال

ماگ رو پر از قهوه میکنم و آماده ملاقات با خود می شوم. خودم رو روی صندلی کوچک تراس جا میدم و خیره میشوم به گل قشنگم که گلهای قرمز و ریزش باز شده و بقیه غنچه هایش در شرف باز شدن هستند. این یکی از دوست داشتنی ترین داراییهای من در این زندگی زمینی است. نوشیدنی ام را با ملودی گوشنواز پرنده ها می نوشم و بعد از آن چانه ام را به دستهایم تکیه می دهدم و چشم می دوزم به درخت های گردو توی حیاط همسایه. درختهای گردو برای من پر از خاطره و عشق اند.  سبز اردیبهشتی یکی از جلا دهنده های روانم را با نگاه می بلعم و گوش می کنم، صدای جیک جیک گنحشگکانِ بی دغدغه را. به خودم که می آیم صداهای درونم را می شنوم که آرزوی عشق ، نور و خیر دارد برای همه و اسم هایی که یکی یکی در ذهنم مرور می شوند؛ حتی اسم آن آدمهایی که بدترین نقش ها را در زندگی من و خانواده ام ایفا کرده اند. استاد می گوید: "من  و تو ندارد، همه ما یکی هستیم چون  پروردگار از روح خودش در ما دمیده. انسانهای بد زندگی شما، تنها روح های الهی هستند که در جهت ارتقا شما، یک نقش بد در زندگی تان بازی می کنند. هرگاه نتوانستید برای کسی خیر بخواهید به یاد بیاورید که در جسم او رو الهی وجود دارد و برای روح الهی اش طلب خیر و عشق داشته باشید." و همین توصیه کمکم می کند که بتوانم برای بدترین آدمهای زندگی ام عم طلب خیر کنم.

به شش روز گذشته فکر می کنم و افکاری که در سرم گذشت. به لحظه هایی که از اعماق قلبم آرزوی نبودن، داشتم و آرامش عمیق این لحظه. ایمان دارم تمام این حالِ خوش به دلیل سپاس‌گزاریهایم در بدترین حالِ ممکن است. آن زمان که در مقابل اعتراضها و گلایه های ذهن، تمام تلاشم را کردم که نعمت هایم را به یاد بیاورم.

 

غ‌زل‌واره:

+ دو روز قبل که بعد از چهار روز تحمل، از شدت فشارِ روبرو شدن با یکی از بزرگترین ترس های زندگی‌ام و به طبع چند ترس دیگر در راستای اون و شوک و بد حالیهای بعدش یه پهنای صورت اشک می ریختم و چشمای قرمز و ورم کرده ام رو توی آینه دستشویی موقع شستن دستمال تمیزکاری نگاه میکردم، تصورش رو هم نمی کردم که 24 ساعت بعدش چقدر آروم میشم و قبل از 48 ساعت خوشبخت ترین آدم روی زمین باشم. 

 

+ حالا که من روبراه شدم، مهمانها رفتند

 

+ اینقدر تحمل این 6 روز برایم سخت بود که 12 روز زودتر پریود شدم. :)) چقدر خوب که تموم شد.

 

+ استاد میگه وقتی قراره ارتقا مدار پیدا کنید مورد آزمون قرار میگیرید و من در عرض 20 روز دو تا آزمون دادم. فکر میکنم موفق بیرون اومدم

 

۹

جمعه ۶ عصر

در تراس رو باز میکنم و بعد از تمام شدن قهوه، مراقبه قطع لینک رو انجام میدم. له، خسته و کم خواب به خاطر برگشتمون، روی تخت ولو میشم و فایل جلسه ۲۹ خودسازی رو گوش میدم. تن آرامی انجام میدم و سعی میکنم بخوابم اما بی فایدست. ذهنم میره سمت مهمونیِ امروزِ تولدِ پسرِ جاری و فضای مجلسی و رسمی مهمونی و آدمایی که خیلی دلم میخواست بعد از مدتها ببینمشون ولی باید امروز برمیگشتیم و الان از فرط خستگی حتی نمیتونم آرزو کنم ای کاش میتونستم توی مهمونی حضور داشته باشم‌ اگرچه دو هفته گذشته واقعا ناراحت بودم 

به قدری دلم مهمونی میخواست که مهم نبود میزبانش کی باشه. بعد از بد رفتاریهای پارسال، شاید حس من به جاری دیگه هیچوقت مثل قبل نشه. کما اینکه نسرین میگفت من اگر مثل شما اینجا زندگی نمیکردم حتی اگر هم میتونستم بمونم هم نمیموندم و تو مهمونی شرکت نمیکردم. البته که اگر کسی من رو هم اینقدر اذیت میکرد و بدخواهم بود، دیگه دلم نمیخواست ریختشو ببینم چه برسه تو مهمونیش شرکت کنم. ولی اگر رابطمون مثل قبل بود فکر کنم مهمونی رو میذاشت پنجشنبه که ما هم حضور داشته باشیم :|

 

یکشنبه ۱۰:۴۰ شب

همچتان کم خوابم. شکر خدا ماهک قصه نخونده بیهوش شد. دو روز قشنگی داشتم. ولی چند وقتیه خواهرک چنان انرژی خوار شده که وقتی باهاش تماس میگیرم همون لحظه اول پیسسسس. به مامان که میگم میگه مجبور نیستی تماس بگیری باهاش. دقیقا هم فکر خودم اما هر بار به امید بهتر بودن زنگ میزنم اما به دلیل فشار کاری و مالی زیاد که به خاطر خرید خونه متحمل شده نمیتونه نرمال باشه.

با این وجود همچنان دو روز قشنگی داشتم چون موفق شدم به یکی از حساسیتهام غلبه کنم. برای خودم یک پاکن آبی رنگی رنگی جایزه خریدم و عاشقشم‌. برای خودسازی دارم به جاهای خوبی میرسم :)

۸. ...

تناقض خنده داریه که آخر سفر دلت بخواد بری خونه ولی نه شهر محل سکونتت

۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ . . . ۱۸ ۱۹ ۲۰
تازگی اینجا نیاز روح من است
.
.
.

به قول ماه کوچکم "قدرت جادویی، درونتِ"


من در بلاگ اسکای

https://life-time.blogsky.com/
Designed By Erfan Powered by Bayan