یک جوری خوش اخلاق، لبریز از شور زندگی، آروم و پر از عشقم که باورم نمیشه غزلِ هفته قبل، خودِ من بوده باشه. یک آدم بی اعصاب که با کوچکترین مسئله ای مثل بمب منفجر میشد و گدازه های مغزش رو که حاصلِ انفجارِ ناشی از بهم ریختگی های هورمونی و خبرهای بدی که این مدت شنیده بود، بود رو با جیغ و داد کردن، سمت همسر و دخترش پرتاب میکرد و مامانِ طفلکیش هم از این انفجار بی نصیب نموند؛ وقتی خواهرک حالش خراب بود و گفت: "چقدر زنگ میزنی؟!" و فهمیده بود که با حرفش گند زده و از مامان خواسته بود زنگ بزنه و از دل غزل در بیاره و غزل با لحن تند و بلند بلند با مامان حرف زد و گفت: " کلا دیگه زنگ نمیزنم. تقصیرِ منه که هر هفته خودم دارم تماس میگیرم و منتظر نمی مونم، اینم نتیجه اش. بابا هم که میگه تو همون وزیر اصلی شاه فلانی و ..." و یک مشت اراجیف دیگه که یادم نمیاد. بمیرم برای مامانِ مهربونم که وسط مهمونی تولد خواهرزاده اش به جای خوش گذروندن، داشت زیر بار رفتارهای نسنجیده دخترهاش تیربارون میشد.
در ادامه، اون روزهای سخت و تلخ رو با سابلیمینالهای عشق و ثروت و فایلهای دوره سعی کردم خودم و جو خونه رو آروم کنم. من و حامی عذرخواهی کردیم و سه شبِ پیش "ف" زنگ زد که برنامه ما با برنامه سفرِ شما جور نمیشه و من نفسِ عمیقی از ته دل کشیدم. خصوصا که متنفرم از اینکه به دلیل علاقه یا هرچیزی به زور ماهک رو بغل میکنه و می بوسه و ماهک هنوز بلد نیست اعتراضش رو نشون بده و پسرش هم رفتارهای باباشو تقلید میکنه و گاهی با شوخی های نابجای پسرونه اوقات ماه رو تلخ میکنه.
صدای باد کولر و چرخش ماشین لباسشویی فضای خونه رو پر کرده. تمام روز و شب واژه"نظم" توی سرم می چرخد و می دانم یک شبه نمی شود روش زندگی و عادتها را تغییر داد. باید صبور باشم و ثابت قدم تا برسم به اون نقطه ای که نظم در ذهن و خانه و تمام زندگی ام جاری شود. آنقدر این موضوع برام اهمیت پیدا کرده که تکنیک جدیدی که برای رسیدن به خواسته ها یاد گرفته ام را دارم اول برای نظم انجامش میدهم.
قاطع و مصمم هستم که ماهک را برای شنا به استخر قبلی ببرم و با صبا صحبت کردم. نمیدونم ربطی داره یا نه اما دوشنبه صبح وقتی ماهک بیدار شد تمام لبش و دور دهانش متورم بود. به ظهر که رسید گفت نمیتونم غدا بخورم دهنم درد میکنه و به شب که رسید گفت من حتی نمیتونم بخندم. تا مجبور نبود، حرف نمیزد و من سه شنبه برای مراقبتِ بیشتر، کلاس شنا را کنسل کردم. حتی زبان هم نرفت چون باید صحبت میکرد و میگفت نمی تونم حرف بزنم. دو شبِ قبل به صبا پیام دادم که آیا همکاری داره که با شرایط مشابه این کلاس اوکی باشه اما توی یک استخر تمیز؟ صبا گفت مربی فعلی ماهک جز خوبهای کرج هستش اما من تو عمرم یک بار رفتم این استخری که می بریش و بارِ اول و آخرم بود از بس رسیدگیشون افتضاح بود و حتی رسیدگی به آبشون هم خوب نیست. من که حدس میزدم دهن ماه از آب میکروبی شده باشه که ناگهانی به اون شدت آفتهای وحشتناک و دردناک زده بود، برای صبا گفتم که من ندیده و محض اعتماد به مامان دوستش که تمیز هست، اینجا ثبت نامش کردم و از روز اول پشیمون بودم اما لازم بود ماهک یاد بگیره بدونِ من هم گلیمش رو از آب بکشه بیرون. اونجا به هوای دوستاش رفت وگرنه حاضر نبود بدون من بره استخر و الان وقتی اونا هم نباشن اوکی هستش. برای همین اگر مربی با من کنار بیاد و فقط هزینه 5 جلسه این ماه که رفته رو بپذیره من از هفته بعد استخرش رو عوض میکنم و میبرم پیش صبا. چون من با تصور متفاوتی ماه رو با آوین ثبت نام کردم که بچه ها با هم هستند و ما مامانها هم یک ساعت دور هم هستیم. اما اولِ کار بد توی ذوقم خورد. البته الان حالم خوبه و دیگه نه از شری نه از دوستاش دلخوری ندارم و باهاشون اوکی هستم ولی ترجیح میدم کاری رو انجام بدم که به نظرم بهتره.خصوصا که صبا در مورد رسیدگی به آب هم معترض بود. ماهک رو راضی کردم که من داخل لابی میمونم و کنارتم. فقط مربیش امشب جواب نداد. امیدوارم همه چیز اوکی بشه و من دیگه مجبور نباشم برم تو اون دیوونه خونه بی نظم. اگر قرار بود با چالش کثیفی و بی نظمی روبرو بشم، شدم. 15 جلسه رفتم اما الان دیگه احساس میکنم این مسئله ربطی به وسواس نداره. باید مراقب سلامتی دخترکم باشم. خصوصا که من و ماه شنای هنری رو خیلی بیشتر از شنای معمولی دوست داریم و امیدوارم در این مسیر موفق باشه. خیلی دلم میخواد شرایط جوری پیش بره که ماه شنا رو حتی تو روزای مدرسه هم ادامه بده و ورزش عادت لاینفک زندگیش بشه. نه مثل من عاطل و باطل بدون ورزش صبحش رو شب کنه.
باورم نمیشه اون آدم غیر قابل کنترل هفته پیش من بودم. منی که امروز با خبر خوشی که همسر داد کلی حرف اومد توی سرم اما گفتم سکوت کن. به زبون نیار. اون خودش حواسش هست و اگر بتونه، بهترین کار رو برات انجام میده و نیاز به گفتنِ تو نداره.
بعد از ظهراحساس کردم که خیلی خسته ام و باید بخوابم. هرچند دوست داشتم به خاطر رسیدگی به کارهای خونه بیدار بمونم اما نتونستم. ولی تبعات خواب بعد ازظهر تابستون خیلی بالاست. یعنی بیشتر از یک ساعت ماهک رفت و اومد گفت مامان بیدار شو بریم حمام. تا من بتونم بیدار بشم. همسر می گفت پاشو چای بده و من میگفتم قهوه میخوام. اصلا این بار که بریم خرید یک پک هات چاکلت میخرم برای وقتایی مثل الان که بند و بساط قهوه ام جور نیست. با بدبختی از تخت جدا شدم و چای رو آماده کردم که زنگ زدن. ماه کلی خندید و گفت این حامی همیشه کلی سوپرایز داره. حامی رفت پایین و حدس یزنید با چی اومد بالا؟ یک پک هات چاکلت :)). اما ماه توی ذوقش خورده بود چون خوراکی محبوبش نبود. برای حامی چای ریختم و برای خودم هات چاکلت آماده کردم اما شریکِ کوچکم امتحان کرد. خوشش آمد و همه را خورد. پاشدم یک فنجان هات چاکلت دیگه آماده کنم که باز زنگ زدن. ماه خندید و گفت یعنی دوباره کیه؟ گفتم شاید برات بستنی سفارش داده. گفت آخه من اسکوپی میخواستم نه بسته بندی اما حامی وارد شد با یک پک اسکوپ بستنی با طعم های مختلف و چهره ماه دیدنی بود در آن لحظه. بی خیال هات چاکلت شدم و بستنی خوردیم.
برای بار هزارم، هنوز هم باورم نمیشه این من بودم که هیچ کنترلی روی افکار و کلامم نداشتم و وحشیانه میتاختم و از دَم همه چیز را درو میکردم. الان و امروز من آرام ترین و خوشبخت ترین مهربانوی جهانم. با همه اهمال کاریها، بی نظمی ها و نقص هایم، خودم و نقاط قوتم را می ستایم:
غذاهای خوشمزه ام را،
نوع نوشتنم را.
تلاش بی وقفه ام برای آدم بهتری شدن را،
تلاشم برای ساختن یک سبک متعادل برای زندگیِ ماهک که علم و هنر و ورزش در هم آمیخته و کنار هم باشد را.
تلاشهایی که خیلی وقتها بی نتیجه به نظر میرسند که نظم را در زندگی ام گسترش دهم اما همچنان ادامه میدهم را.
وقتهایی که هورمونها دست از سرم برداشته اند و حرفهای چالش برانگیز را یا قورتشان میدهم یا با شوخی و مسخره بازی مطرحشان میکنم را.
تلاشهایم برای زیباتر کردن رابطه مان که همچنان یک در میان به شکست می انجامد، سرزنش می شوم اما ناامید نمی شوم و دوباره شروع میکنم را.
اینکه فکر کردم در آسمان باز شده و شری افتاده پایین که اینقدر شبیه من فکر میکند اما در همان روزهای اولِ استخر، به حال و روز بدی افتادم اما با کشفِ خصلت جدیدی در نیمه تاریکم اوضاع دورنم را به تعادل رساندم و کدورتها از دلم زدوده شد را.
حد و مرزی که تعیین کردم و به سادگی در زمانش نه گفتم را.
اینکه با همه بهم ریختگی ها و جنجالها، جسارت عذرخواهی دارم و اصلا بلد نیستم قهر را کش بدهم را.
اینکه خیلی زود کج خلقی خواهرک را بخشیدم و دلم صاف شد را.
اینکه برای روابطم با خانواده همسر حد و مرزهای جدیدی تعیین کردم و چقدر کمگم کرده. اگرچه همچنان برای هدیه ندادن هایشان دلگیرم چون من آن را نشانه محبت میبینم و برای مراقبت از خودم دیگر برای انتخاب هدیه هایشان ذهنم را درگیر نمیکنم و همه را به همسر سپردم وگرنه همیشه برای هدیه دادن ایده های جذابی دارم
اینکه ماهک به قول هایم اعتماد دارد چون همیشه به قولهایم عمل کردم را
اینکه ماهک معتقد است من "قلب خوشحالی" دارم و با همه اندوه و بهم ریختگی های این چند سال من را مامان شادی میبیند و من متعجبم چون از نظر خودم خیلی وقتها بی حوصله بودم را.
اینکه یک سالی است در مواردی مستقل عمل میکنم و اختیارهای قشنگی برای خودم خلق کردم و برای این آخری که انجامش داده ام دلم قنج میرود و منتظر لحظه نتیجه اش نشسته ام را
اینکه باور دارم اصلا نیازی به اون همه جیغ و داد و تشنج نبود و حامی امکانش را داشته باشد با همه سخت گیرهای خاصِ خودش، از من چیزی دریغ نمی کند
اینکه دارم یاد میگیرم به امید کسی نباشم و بپذیرم تنها بودن را. حالا با هم بودنی هم پیش آمد با آغوش باز میپذیرم
اینکه کلی فکر خوب دارم برای روزهای مدرسه رفتن ماهک که چند ساعتی فقط برای خودم دارم را
اینکه صلحی که سالها برایش تلاش کردم در لحظه های نرمال هورمونی درونم جاریست و عاشقانه خودم را ستایش می کنم در حالیکه از لحظه ای که خودم را شناختم از خودم ناراضی بودم و تازه دو سه ماه است که این صلح را با کمک داروها و تلاشهایم بدست آورده ام را.
اینکه بالاخره یاد گرفتم خودم را با همه نقص ها و حسن ها دوست داشته باشم و خودم را بپذیرم و در آغوش بکشم را.
اینکه آموزش و مطالعه برایم جز لاینفک زندگی ام شده اند و این سالها چیزهای زیادی یادگرفته ام که شاید به نظر نرسند اما به تدریج در سبک زندگی و افکارمان نهادینه می شوند
اینکه بعد از مدتها دوباره به من گفتید قدرت قلم خوبی داری و من مُردم برای تعریف کردنهایتان را
اینکه اینجا دوستانی دارم به لطافت گلهای بهاری. مهربان و دلسوز و سنگ صبور
غ ـ ـزلوار:
1+ من، اکنون و اینجا تمیزترین، خوشحالترین، آروم ترین و پر عشق ترین آدم دنیام که خوابم میاد. موهایم خیسه. باید لباس پهن کنم. و میز را جمع
2+ دارم یاد میگیرم که بدون وابستگی عمل کنم.روزهای شنبه شری را می بینم و خوش میگذرد. بقیه روزها بماند برای خودم. رابطه ها برای بلوغ به زمان نیاز دارند.
3+ تو فکر یک هدیه قشنگ برای آزی هستم اما چرا همه چیز گرونه. چی بخرم؟
4+ کاش با فراغ بال برم سفر و هم به خودم خوش بگذرهم به ماه و حامی
5+ مطمئنم اگر خبر خوش امروز قطعی شود، حامی حسابی مرا خوشحال خواهد کرد
6+ دارم یاد میگیرم برای آدما حد و مرز تعیین کنم. این باعث میشه خودم رو از آسبهای احتمالی محافظت کنم
7+ ویس یک لایوی رو امروز شنیدم که واقعا حیرت زده ام کرد. "انسان تنها موجودی در عالم هست که چیز می سازد و بعد بنده ساخته دست خودش میشود. قبل ترها تنها یک بُت بود اما امروز ......"
سوال:
با اوضاع محدودیتهای داخلی برای گوشی های آیفون، آیفون را ترجیح میدهید یا سری s سامسونگ را؟
اصلا آیفون دارها بگن نرم اقزارهای بانگی و امثال اینها رو چطور دانلود میکنید؟
من تو فکر سری S سامسونگ هستم و همسر تو فکر pro 13 نمیدونم چه کنم؟ البته که از حرف تا عمل عرصه بسیار گسترده است :)))
- جمعه ۱۹ مرداد ۰۳