یک وقتهایی نمی دونی با تمام قدرت فحش بدی و پاچه بگیری یا خدا رو شکر کنی که سالمی که هورمونها دهنت رو به فاک فنا داده. فکر کن با این همه دارویی که میخورم و برای دوتاشون نوشته میتونند علایم PMS رو کاهش بدن من دو سه روزه یا حرص میخورم یا دلم میخواد پاچه یکی رو بگیرم و چون زورم به کسی نمیرسه پاچه خودمو میگیرم و با افکارم سر تا پای خودمو قهوه ای میکنم. خدایا نمیشد علایم PMS شادی و هیجان زیاد باشه؟ حالا درداش رو رو تخم چشممون تحمل میکردیم :))
با همه این کج خلقیهایی که شکر خدا از نظر خودم به جز مود پایین، بروز خارجی اسف باری نداشته، در این لحظه حال خوبی دارم. اصلا نمیدونم چرا آخر شبها با اینکه خسته ام و خوابم میاد ولی انرژی بیشتری دارم برای رتق و فتق امور خونه یا نوشتن و اتفاقا امروز که با چت جی پی تی صحبت میکردم بهم میگفت: "یکی از راههای ایجاد نظم در خانه، جمع کردن بی نظمی ها قبل از خواب هستش" ولی غیر از نظم یک چیز دیگه هم این روزا رو مخمه. اونم این که خونه ثنا همیشه یک بوی خوشِ خاصِ خودش داره با اینکه اگر کمکیش سه هفته هم نیاد، جارو و گردگیری میمونه تا اون بیاد و فقط به نظم خونه میرسه و همیشه همه چیز سر جاشه (وسواس قرینگی داره) و یا خونه مادر همسر همیشه یک بوی خوشِ مخصوص خودش رو داره با اینکه مادر همسر برعکس ثنا اهل استفاده مرتب از عطر و خوشبو کننده نیست ولی خونه ما هیچ بوی خاص و خوشی نداره. خوشبو کننده میزنم. عود روشن میکنم اما بعد یک ساعت همه بوها ناپدید شدن. شماها راهکاری بلدید؟
کلاسهای ماهک در عین وقت گیر بودن و خسته کردنم، اتفاق خوبی اند چون می بینم که اگر هر کدومش کنسل بشه من از خدا خواسته از خونه نمیرم بیرون. شاید اگر ماهک نبود ...
از غرهام که بگذریم، جلسه سوم کلاس شنا که خیلی تو ذوقم خورده بود چون همه چیز بر خلاف تصور من از برنامه کلاس شنا پیش رفته بود و خبری از صحبت دسته جمعی نبود، مامان گفت: "دیگه صبر کن تا اونا بیان طرفت تو جلو نرو" و البته که منم هم نمیرفتم. بعد از اینکه ایراد درونم رو پیدا کردم و حسم به دوست شری نرمال شد و دیگه ناراحت نبودم که روزای استخر رو باید تنها منتظر بمونم تا ماهک برگرده، هفته قبل که بعد از چند هفته با همسر رفتم، وقتی بچه ها رو فرستادیم داخل و داشتم از شری جدا میشدم بهم گفت: "ماشینِ تو توی اون کوچه میزاری تو سایه است آره؟" (معلوم بود تو فکر اینه که بیان تو ماشین ما به خاطر گرمیِ هوا). با خنده گفتم نمیدونم با همسرم اومدم. در واقع بدون هیچ برنامه ای شرایطی پیش اومد که بگم نه. نه به جبران نه شنیدن از اونها ولی حس خوبی داشت برام که الان منم که در دسترس اونا نیستم :). و سه شنبه هم بعد از داخل رفتن ماهک و پارمین با دوست شری درباره یک موضوعی که اون انجامش داده بود و من پیگیرش بودم، صحبت کردن و بعد از تمام شدن حرفاش تشکر کردم و ازش خداحافظی کردم وبعد که خواهر شری رو دیدم منتظر نموندم که شری بیاد. به همسر گفتم منو ببر مهراد مال.یا یک جایی که خنک باشه بتونم نفس بکشم. وقتی رفتم داخل رختکن که ماهک آبکشی کنه و لباس بپوشه، شری رو دیدم که بهم گفت هوا خیلی گرمه کجا میشینی تو؟ گفتم رفتم مهراد مال. نمیتونم گرما رو تحمل کنم. (در جریان هستید که تو لابی این استخر البته اگر بشه اسمش رو لابی گذاشت نمیشه نفس کشید از شلوغی و گرما و اینه که هیچکدوم داخل لابی نمیمونیم)
در عین حال روزهای شنبه لحظه های خوشی رو کنار شری سپری میکنم و هفته قبل مامانِ تارا گفت: "من به شما دو تا دقت کردم. هر دوتون خیلی خوب حرف میزنید و خیلی قشنگه که خیلی هم خوب گوش میکنید. وقتی شری حرف میزنه چشمای غزل برق میزنه و یک جوری گوش میکنه انگار بار اوله این حرفا رو میشنوه" و من مُردم برای خودمون و خودم. چون همیشه فکر میکردم من اصلا شنونده خوبی نیستم. البته دو سال قبل که پیگیر بودم "کوچ" بشم، تو دوره ها تاکید زیادی روی شنیدن داشتن و من از اون زمان تلاش کردم شنونده خوبی باشم ولی اعتراف میکنم که کار بسیار سختی هست برام و خیلی وقتا نمیتونم انجامش بدم خصوصا اگر حرفهای طرف مقابل تکراری باشه یا ناراحت کننده باشه.
الان به یک وبلاگی برخوردم که از حامی نداشتنش نوشته بود و اینکه با تمام قدرت داره برای رسیدن به هدفش تلاش میکنه و نظر دیگران براش مهم نیست و دلم گرفت که من اینقدر دلم میخواد دوباره کار رو شروع کنم اما همچنان درگیرم با نظم خونه و سرزنش های گاه و بی گاه که نه کارهات رو درست رسیدگی میکنی نه تلاشی میکنی که از لحاظ مالی مستقل بشی. یعنی بقیه تلاشهام برای خوب شدن ، پیگیری کلاسهای ماهک و رسیدگی من به خونه رو با وجود نقص هاش به هیچ جاش حساب نمیکنه.
من و همسر با تمام تلاشی که برای ایجاد تفاهم داریم، همچنان تو مسائل مالی دیدگاه متفاوتی داریم. من دیگه دلم نمیخواد هر چی دارم رو جمع کنم برای فردایی که نمیدونم زنده ام یا مردم. دوست دارم پس انداز کنم ولی برام هم مهمه بعد از این همه سال ملاحظه (که یک بخش زیادیش هم مربوط به خونه پدری هست با ورشکست شدن بابا تو سال 90) آزادانه خرج کنم. بدون نگرانی. اما اون همچنان با وجود خرج کردن هاش، بیشتر نگاهش رو به آینده است. ما پنج سال ائل ازدواج پدرمون درومد و به فاک فنا رفتیم و سلامتی روانیمون رو پای خرید خونه بزرگه گذاشتیم و شخصا دارم هنوز تاوانش رو پس میدم اما متاسفانه به خاطر یک مشت ساکن بی فرهنگ نتونستیم بریم از نتیجه تلاشهامون لذت ببریم با اینکه جای اون خوونه خیلی بهتر از اینجاست و انتظار میره فرهنگ آدماش بالاتر باشه. چقدر برای ویژگیهاش ذوق داشتیم و کلی ایده های تغییر دکوراسیون و باز سازی داشتیم و قرار بود این روزها پیگیر کاشی سرامیک و کابینت و خیلی چیزهای دیگه باشیم تا خونه رو باز سازی کنیم و بریم اما چی شد؟!!!! اونقدر سال 99 تو اون وضع کرونا ما اذیت شدیم که هیچکدوممون ظرفیت فروختن و خریدن یک خونه جدید که نوساز باشه و نیاز به بازسازی نداشته باشه رو نداریم. خدا ازشون نگذره
من این خونه رو دوست دارم. به جز مستاجر عوضی طبقه 4 و صابخونه عوضی تر از خودش، همه همسایه های این ساختمان خیلی خوب و بی آزارند و ثنا برای منِ تنها در دسترس ترینه اما من دیگه دلم با این خونه نیست. چون زمان خریدش هست و نیستمون رو دادیم برای خرید اینجا و عملا به جز تغییر کابینت ها که سازندش هم دزد بود و از هرجاییش تونست زد و نه مدلش نه داخلش اونی نشد که من میخواستم و رنگ آمیزی خونه و تعویض شیرآلات همه چیز این خونه برای سالها قبل هستش و من دیگه دلم نمیخواد توی همچین خونه ای زندگی کنم. خصوصا که از سال 99 به خودم وعده یک خونه قشنگ و مدرن رو داده بودم. نصف نامرتبی خونه به خاطر جا نداشتن درست حسابی هستش. نه که خونه خیلی کوچیک باشه اما کابینت هاش خیلی کمه و کمدهاش طبقه بندی درست درمون و جدید نداره و منم آدمی نیستم که تو خونه ای که زندگی میکنم تعمیرکار و بنا و نجار راه بدم. اصلا چندشم میشه وگرنه یه مدت میرفتم اصفهان و میسپردم همسر اینجا رو ردیف کنه. کل سرویس ها رو عوض کنه. آشپزخونه رو بکوبه از اول ردیف کنه و.... اما نمیتونم با اینکه همسر حرفی نداره
تازه شانسم گفته اسباب کشی نداشتم و نمیتونم خونه رو جمع کنم. اسباب کشی داشتم چی میشد؟
خلاصه که رو دنده غرم چون درسته تو این خونه لحظه های خیلی خوب و قشنگ زندگیمونو گذروندیم اما دیگه بعد از 9 سال از مدل این خونه بدم میاد. خصوصا که تو این سالها همش به فکر جابجا شدن بودیم و به همین خاطر تغییر خاصی تو وسایل خونه ندادیم، چیز جدیدی هم اضافه نکردیم تا جابجایی راحت تر بشه و این دیگه خیلی کسل کنندست. دلم میخواد کل سرویس خوابمو مرخص کنم چون بدم میاد ازش. مبلا رو بدم بره چون مبل فروشه هم دزد بود و دروغ گفت و بعد هم گند زد به پایه های میز ناهار. و فرش ابریشم بزرگ رو عوض کنم با یک رنگ دلخواه و دوست داشتنی. چون اصلا سلیقه من نیست. حتی یخچال رو بدم بیرون و یکی به روزتر و بزرگ تر بخرم (موقع خرید یخچال من اصفهان نبودم و مامان اینا به سلیقه خودشون خریده بودن و دقت نکرده بودن که فضای داخلش کوچیکه در حالیکه اون زمان فرقش با 32 فوت فقط 1 تومن بود ولی مامان میگفت دقت نکردم که چند فوت هستش)
چطوره خودمم بدم یک نو و مدرنش رو بگیرم بدون ایرادهایی که این همه سال باعث عذابم بوده :)))
خلاصه که PMS که شروع میشه غردونی هم درش باز میشه و اینقدر لبریزه که حتی اگرهم درش رو کامل باز نکنی تا بیای به زور هولش بدی و ببندی یک عالمش میریزه بیرون.
غزلوار:
+ کاش مربی استخر احسان با هامون راه میومد که هفته ای دو روز بریم و باز ماهک رو ببرم اونجا. کاش دوستاش هم اونجا میرفتن و اینقدر سخت نمیگذشت بهم اما این استخر روزای فرد هستش و از اونجایی که ماهک میگه دوست دارم تو مسابقات شرکت کنم با شروع مدرسه مربی قبول میکنه که بچه ها هفته ای یک بار پنجشنبه ها برن کلاس که هم یادشون نره هم آموزش ببینند اما استخر احسان یا مشکات که خوبن روزهای زوج هستن و مربیش هم با هفته ای دو روز کنار نیومد چه برسه هفته ای یک بار وگرنه تو دوران مدرسه چهارشنبه ها عصر میبردمش
+ چقدر خوبه که ماهک هست وگرنه تا الان به فنا رفته بودم.
+ دلم میخواد یک عالم خرید برای ماهک بکنم اما همسر معتقده که لوس میشه و فردا میشه یک بچه لوس و نُنُر اما نظر من این نیست.
+ دو سه هفته است فقط راجع به تولدش حرف میزنه و تم میبینه و من دلم میخواد به یاد موندنی ترین تولد رو براش بگیرم. نمیخوام هم تو خونه بگیرم چون من از خانواده دوستاش شناخت زیادی ندارم که دعوتشون کنم خونه.
+ خدایا چرا یک ظرف غذا برای مدرسه باید یک میلیون باشه؟ :((
+ یک زمانی من بود من هیچوقت از مغازه منگو چیزی نمی پسندیدم. الانم نه که پسندیده باشم ها اما چرا اینقدر پولمون بی ارزش شده؟
- شنبه ۶ مرداد ۰۳