اولین باره تو این 9 سال کسی فوت کرده و من دلم خواسته توی مراسمش باشم. اما این خبرای فوت خصوصا اون فامیل دوری که همکلاس مامان بود و تو فاصله کمتر از 45 دقیقه ای که پسرش رفته بوده خرید، بی مقدمه سکته کرده بود و دچار ارست قلبی شده بود و پسرش وقتی میرسه با بدن بی جون مامانش روبرو میشه ته ذهنت رو اذیت میکنه حتی اگر بری سفر یا مهمونی و با این و اون بگی و بخندی یک جایی سر باز میکنه. و تیر خلاص دیشب بود که زنگ زدم به خاله کوچیکه که از مراسم دایی اش بگه که کیا رو دیده از فامیلایی که سالهاست ندیده بودمشون و طفلک عزیزم گفت که شوهره بچه ننه اش زهرمار کرده مراسم رفتن و تهدید تهدید که دیگه بقیه مراسمها نمی برمت. در حالیکه چهار ماه پیش برای تمام مراسمهای عمه مامان ننه و داداشش عین دُم به خاله آویزون بودن.
تو رو خدا بچه ها رو وابسته بزرگ نکنید. نزارید بچه با کمی فاصله ازتون عذاب وجدان بگیره. آقا شوهرتو از دست دادی؟ پسرت شوهر نداشته ات بود؟ چرا زنش دادی عوضی. یک حمال میخواستید که نه ماه بار بکشه و دو سال پدرش در بیاد با شیردادن تا برای شما خانواده هیچی ندار چون نمیتونستید با هم بخوابید، یک بچه بیاره و حالا که خرتون از پل گذشته و با ساپورتای خانواده زنت و خود زنت خونه دار شدی بخوای سهمش رو از چنگ در بیاری و هر روز بگی تموم شد. خاک بر سر خود شیفته ات که جز ظاهر هیچی مطلقا هیچی نداری که کسی باهات زندگی کنه اونوقت اینقدر پر رو و پر مدعایی
من تا دیروز پر بودم از جال خوب. برای اولین بار رفته بودم خونه پدر همسر و اذیت که نشده بودم از ترکی صحبت کردنهاشون بلکه بسیار خوشحال بودم که نمی فهمم چی میگن چون جاری طبق معمول با کلی قیافه اومد خونه پدر همسر و بعد هم وقتی نسرین دعوتش کرد برای شام روز بعد، گفت نمیتونم بیام. خونه مامانم دعوتیم و در ادامه هرچی مادر شوهر و خواهرشوهر حرف زدن که راضی کنند عین یک دیوار سنگی موقع چای ریختن حتی سرش رو برنگردوند که دارن باهاش حرف میزنند و مطابق چند بار دیگه سوسه اومد و مهمونی نسرین رو نیومد و از نظر من بسیار کار خوبی کرد چون باعث شد جو مهمونی عالی باشه. و وقتی آخر شبکه با اصرار خودم داشتم ظرفای مسی رو با آبغوره میشستم، میفهمیدم که مامان و نسرین از جاری حرف میزنند اما من نه میفهمیدم نه سعی میکردم گوش کنم و بفهمم چون باعث میشد هم ذهنم با حرفای ناراحت کننده پر نشه هم دهنم بسته بمونه چون نمی فهمیدم چی میگن.
اما از دیروز عصر که دیدم خاله همیشه خندونم اینقدر دلخور و ناراحته، از اینکه میدیدم گیز سه تا آدم ک یکی نفهم تر از اون یکی هست افتاده مغزم سوت کشید. ناراحتی هاش تو این سالها کم نبود اما جدیدن پسره یک رفتارایی میکنه یه حرفایی میزنه که آدم به سلامت انسانیتش شک میکنه. و قسمت قابل توجه ماجرا اینه که بیست و چهار ساعت ننه و داداشش تو حلق اینان و هیچ ایرادی نداره اما با خاله یک ذره رفت و آمد کنه خونه مامانش خیلی ایراد داره.
مودم پایین بود. در ثنا رو زدم چون خاله قسم داده بود حامی نفهمه. باید با یکی حرف میزدم ولی تلفنی نمیشد چون حامی خونه بود و نمیخواستم ذهن مامان رو هم درگیر کنم. تهش حرف خوبی زد. گفت باید یک جوری ننه بی شعورش شوهر کنه تا دست از سر زندگی اینا برداره. ولی مگه میشه؟
بعد من 500 تا دوره شرکت کردم و کتاب خوندم در حیطه نظم و عزت نفس و .... اما هنوز بعد نه سال نمیدونم بقیه پطور زندگیشونو رسیدگی میکنند که خونه هاشون تقریبا همیشه مرتبه و تمیز اما من تو ب بسم الله موندم. قبل ترها عقیده نداشتم که باید خودمو برای کار خونه بکشم. الانم ندارم ولی نه قبول دارم کمکی بیاد نه خودم تونستم خونه رو اونجور که باید نظم بدم. تو این ده رو ده بار کتاب قدرت خود انضباطی رو خوندم و سعی کردم از تکنیک هاش استفاده کنم ولی خیلی راه هست تا برسم به اون نظم
+واقعا شرمندم که نتونستم پیامها رو جواب بدم که تایید کنم. هم سفر بودم هم کلاسهای ماهک و بدو بدوهاش خیلی وقتمو میگیره و واقعا کلاسهای شنا خسته ام میکنه چون هم اونجا حس کثیفی دارم هم خونه اومدنی خودم و ماه یک راست تو حمامیم و بعدش چند سری باید لباس و حوله و ... بشورم. هم همسر این روزا خونست و با اینکه کاری به من نداره همش حس میکنم تحت نظرم
ان شالله فردا سر حال باشم نظرات رو جواب میدم
روزگارتون نیک
- جمعه ۵ مرداد ۰۳