چقدر خوبه با آدما وقتی ارتباط برقرار میکنی، دقت کنی چه کلامی از دهنت خارج میشه و حواست باشه که ازشون چیزی یاد بگیری.دو هفته گذشته روزهای کلاس شنای ماهک به من خیلی سخت میگذشت. از اولین جلسه شنا بعد از روزی که شری گفت دوستاش گفتن: " تو دوست جدید پیدا کردی و من بهشون گفتم که اصلا اینطوری نیست. من و غزل روزهای شنبه باهم هستیم و روزهای استخر با شما هستم"
جلسه دوم من رفتاری از آسی دیده بودم که اذیتم نکرد و چون صحبت دسته جمعی بود خیلی به من خوش گذشت اما با شنیدن صحبت شری، ترومای دوران دانشگاه و اتفاقایی که اون دختره باعث میشد که خیلی اذیت بشم، برام تداعی میشد و من خیلی حس بدی به دوستش داشتم. احساس میکردم که آسی مثل اون دختره یه آدم خیلی انحصار طلبه که الان حاضر نیست که سه تایی یک جا بشینیم مبادا توجه شری به اون کم بشه
شاید شری متوجه تغییر رفتار من تو روزهای شنا شده باشه چون من آدمی هستم که خیلی نمیتونم حفظ ظاهر کنم. فکر میکنم ظاهرم و رفتارم حالِ بدم رو نشون میده. یا لاقل خودم اینجوری فکر میکنم. نمیدونم بقیه چی میبینن از من ولی خوب امروز نه اون حرفی زد نه من تا اینکه صحبت هامون آخر وقت رسید به اینکه گفتم من چیزی تو رفتار آسی دیدم که احساس میکنم خیلی انحصار طلبه.شری گفت همهمون این انحصار طلبی رو داریم؛ یکی کمتر یکی بیشتر. ولی اون یکی دوستم که ازش خوشت میاد، شدت انحصار طلبیش اونقدر بالاست که یه جایی دست به واکنش های عملی میزنه. ته حرفا به اینجا رسید که خندیدم و گفتم: "یه جورایی میشه عین صحبت دبی فورد تو کتاب نیمه تاریک وجود که میگه از هر خصلتی در دیگران، بدت میاد یعنی خودت اون خصلت رو در نیمه تاریکت داری ولی نپذیرفتیش و در کسری از ثانیه به این نتیجه رسیدم که احتمالا همونقدر که احساس کردم آسی انحصار طلبه و ازش بدم اومد، لابد خودم همین خصلت رو در درون دارم که اذیتم میکنه. گاهی یک چیزایی خوندی و بلدی اما تا با کسی در موردش حرف نزنی نمیتونی اونجور که باید ازش بهره ببری یا برای خوشناسی ازش استفاده کنی. این آگاهیِ جدید از خودم به شدت حس خوبی بهم داد و یاد حرف شری افتادم که بهم گفت: "من در تو خودمو دیدم و چقدر حضورت کمک کرد قسمتهایی از وجودم رو که تا حالا از وجودشون خبر نداشتم رو بشناسم و ببینم."
تا دیروز فکر میکردم تنها دلیل ناراحتیم اینه که من تصور میکردم روزهای کلاس شنا فرصتی میشه برای وقت گذروندن با یک جمع بزرگتر ولی نتیجه برخلاف چیزی بود که انتظار داشتم اما حالا میدونم خصلت انحصار طلبی هم بر وخامت اوضاع درونیِ من می افزود.
دیشب خیلی حالم بد. خیلی اعصابم خورد بود از اینکه من مدتهاست میخوام خودمو آپدیت کنم ولی خرید دوره مصادف شد با اصفهان رفتن و بعد از اون حال افتضاح روانی من که از اسفند تا اواخر اردیبهشت که داروی قبلی قطع شود و داروهای جدید اثر کنند ادامه داشت. کلاس های ماهک عامل بسیار به جایی هست برای اینکه مجبورم برم بیرون، برای منی که همش چسبیدم به خونه. از طرفی خیلی زمان گیره و به خیلی چیزها خصوصا تو روزای کلاسهاش نمیتونم رسیدگی کنم.
یه چیز دیگهای هم که خیلی اذیت کننده شده برام اینه که من زمانی که کلاس موسیقی میرفتم از لحاظ روانی خیلی اضطراب درونیم زیاد بود. با استادم اصلاً احساس راحتی نداشتم. احساس میکردم که فضای کلاس سنگینه. اون آقا آدم خوبی بود ولی با روحیات اون زمان من جور نبود. شاید اگر من الان میرفتم حسم طور دیگه ای بود. از طرفی واقعا سعی میکردم خودمو به کارهای خونه برسم در نتیجه آخرین کاری که میرسیدم انجام بدم زدن ساز بود و مسلما وقتی خیلی خسته بودم کمتر تمرکز داشتم و فرصت کمی هم برای تمرین داشتم. آخر به جایی رسید که دیگه دلم نخواست که با اون استاد ادامه بدم. میخواستم با یکی از استادهای خیلی خوب و پر انرژیُ آنلاین کار کنم که همسر گفت: "تو فقط تمرین میکردی که بری کلاس برای استادت بزنی بیایی. هیچ وقت نشد که بنوازی برای لذت بردن." از طرفی استاد تو جلسات اول به من گفت: "در اولین فرصت سازت رو عوض کن چون بعد از اینکه یکم جلو بری به خاطر اینکه زود کوکش از بین میره تو ذوقت میخوره" و واقعا هم همین شد. الان میتونم بگم درست نزدیک یک سال و چهار ماهه که من دست به سازم نزدم. ماهِ قبل کوکش کردم ولی هنوز باهاش نزدم. دلم میخواد یه ساز درست درمون بخرم. این ساز برای 16 سال قبله که شروع کردم اما مشغله هام اجازه نداد ادامه بدم.از خودم ناراحت بودم از اینکه با همین سازی که هست یک سال کلاس رفتی، چرا الان حاضر نیستی پشتش بشینی با اینکه حامی میگه من تلاش تو رو ببینم یک ساز خوب میخرم. خدا رو چه دیدی شاید الکترونیکی شو.
از طرفی خسته بودم از اینکه به شدت به استقلال مالی نیاز دارم چون همسر رو درکش میکنم که خیلی خیلی همه چیز گرون شده ولی تو ب بسم الله موندم. نمیتونم ازش توقع داشته باشم که هر کاری میخوام برام بکنه. درسته باید در لحظه زندگی کرد اما کشور ما یه جوریه که اگر آینده نگری نداشته باشی واقعاً معلوم نیست فردا چی به سرمون میاد. واسه همین درسته زمانی که همسر خیلی سخت کار میکرد و من خیلی تنها بودم چون از ساعت پنج و نیم صبح میرفت و ساعت ۸ شب میومد و من فقط خستگی و خواب بودنش رو میدیدم، خیلی روزهای سختی بود ولی میبینم اگر ما اون پنج سالِ سخت رو تحمل نکرده بودیم و برای اطمینان خاطر خودمون یه سرمایه گذاری نکرده بودیم، کاری که سال ۹۹ انجام دادیم رو با خرجهای الان واقعا نمیتونستم انجامش بدیم. ما اون موقع خیلی خوب میتونستیم پس انداز کنیم. البته که خیلی دوران سختی بود ولی اوایل زندگی مشترک چاره ای جز این نیست که سعی کنی یه پس انداز خوبی برای خودت فراهم کنی مخصوصا اگر بچه داشته باشی تا بتونی در آینده بچه رو ساپورت کنی.
الانم نمیتونم از حامی انتظار داشته باشم که پسانداز نکنه. حامی خیلی کارها برای من کرده و میکنه. همیشه بهترینی که تونسته رو برام خریده ولی الان به خاطر گرونیهای عجیب غریب نمیتونم ازش انتظار داشته باشم عهده دارِ همه کارهایی بشه که من دلم میخواد انجام بدم. از طرفی نوع تفکرم مالیمون هم متفاوته. از همه اینا که بگذریم من آدمی بودم که خودم استقلال مالی داشتم و تنها زمانی که راحت از پولم لذت میبردم تو همون روزایی بود که خودم سر کار میرفتم تا قبل از این که ارشد قبول بشم و نامزد کنم چون همه هزینه های ارشد رو خودم دادم و بعد از نامزدی هم تو فکر خرید جهیزیه بودم و امیدوار نبودم بابا با مشکلاتی که فک فامیلِ دلبرش ایجاد کرده بودند، بتونه برای من کاری کنه، دیگه تا جایی که میشد خرید نمیکردم. قبل از اون اغلب تو پاساژ ارکیده بودم که اون زمان برای خودش برو بیایی داشت و از برندها خوب خرید میکردم. چیزهای خوشگل میخریدیم با خواهره که کلی لذت داشت برامون. اما از زمان ارشد تا پارسال، دیگه این آزادی عمل رو نداشتم. نه اینکه پول نداشتم ها. بیشتر پولامو دوره شرکت میکردم. بزرگترین دغدغه ام توسعه فردی بود و پیدا کردن راهی برای نجات از وسواس. اما از یک جایی به بعد اشباع شدم و دوباره شروع کردم به بیشتر کتاب خوندن. گاهی هم دوره ها رو مرور میکردم.
تموم این سالها من و همسر برای یه سری خورده خرجیهایی که من دوست داشتم و اون لزومی براش نمیدید درگیر بودیم. تا اینکه پارسال برای رها شدن از این درگیری مسخرهی فرسایشی تصمیم گرفتم، یک کاری کنم که هم این کشمش تمام بشه هم لباس هامو اونجوری که دلم میخواد ست کنم. واقعا دیگه نیاز شدیدی به تنوع داشتم. دلم میخواست متفاوت لباس بپوشم. چیزای رنگی رنگی خوشحال که حس خوبی بهم بده. دلم میخواست لذت ببرم از پوشیدن چیزی که دارم چون من به خاطر وسواسم سالها بود که واقعا از وسایل و لباسهام لذت نمیبردم. همیشه نگران کثیف شدنشون بودم. اون کثیفی با "تعریف اشتباهی که تو ذهن من بود" که مثلا بخوره به جایی و من فکر کنم این کثیف شده و بیام بشورم. الان راجع به لباس هام خیلی راحت تر میگیذرم ولی هنوز راجع به کیفهام نمیتونم. اینطوریه که هنوز هم یکی دوتا کیف مشخص را برای بیرون رفتن برمیدارم مگر اینکه حالت پاساژ رفتن و اینطور جاها باشه. جایی که حدس بزنم ممکنه کثیف باشه و مجبور شم کیفم رو جایی بزارم که به نظرم تمیز نباشه، ترجیحم اینه که کیفی رو بردارم که بتونم بندازم تو ماشین. ولی همین قدر که الان تونستم متفاوت لباس بپوشم که استاد قرتیِ ماهک به من گفت "مامان قرتی شدی" خیلی به من چسبیده و خیلی حس خوبی بهم داده و الان میبینم که چقدر جذابه این متفاوت بودن. تنوع روحمو تازه میکنه
در همین راستا ده روزی بود خوابیده بودم توی اینستاگرام و هر از گاهی ترندیول، تا یه سری خورده ریز و لباس بیسیک و مهم که خیلی وقته لازم داریم بخرم. امشب بالاخره آخریش رو پیداشون کردم و سفارش دادم و احساس میکنم که الان مغزم آروم شده. البته که همسر نمیزاره من براش خرید کنم و میگه خودم می خرم.
دیشب واقعا خیلی حالم خراب بود ولی صبح که بیدار شدم با اینکه بد خوابیده بودم و باعث شد بد بیدار شم به خودم گفتم غزل با این حسای بد با سرزنش درونی به هیچ نتیجهای نمیرسی. تو فقط باید تغییر رویه بدی. خودت بارها گفتی با رفتن راههای تکراری نتایج تکراری میگیری. قرار شد راهمونو تغییر بدیم، روشمونو عوض کنیم اما حواست هست زدی زیر قولت؟ الان نزدیک یک ماهه توی سررسیدت به ندرت مینویسی. به ندرت مدیتیشن کردی و ... قرار بود یه جور دیگه زندگی کنی. طبیعیه که تغییر رویه خیلی سخته. تغییر عادت خیلی سخته. از یه جایی شروع میکنی، تا یه جایی خوب پیش میری بعد یهویی میزنی زیر همه چی. به قول دکتر لپرا مغزت میگه که "قرار نبود ما این همه سختی بکشیم. قرار بود راحت زندگی کنیم همونجوری که قبلا زندگی میکردیم خوب بود" و اون مقاومت فکری شروع میشه و نمیذاره کاری که باید رو انجام بدی. به خودم گفتم غزل قرار نیست که به همین راحتی تسلیم بشی. تو این سالها تو خیلی تلاش کردی و نتیجه اونقدر واضح بوده که امشب ماه گفت:" میخوام یه هدیه موندنی بهت بدم که تونستی به شیطان مغزت غلبه کنی" یعنی که تو یک مسیر خیلی سختی رو داری پیش میبری. پس نمیتونی از خودت انتظار داشته باشی که تو همه جنبههای زندگی یک جا بخوای تغییر ایجاد کنی. تلاشت رو بکن ولی اگه یه جایی از یکیش موندی خودتو سرزنش نکن. بالاخره راهتو پیدا میکنی. توی مسیر هی میخوری زمین پا میشی. ناامید میشی پا میشی. میترسی و میخوای ولش کنی. بقیه بهت انرژی منفی میدن و میگن ای بابا اصلا این چه مسیریه ولی اگر تسلیم نشی بالاخره موفق میشی. دیر و زود داره ولی مهم اینه که تو به اون هدفت برسی و الان واقعا حال بد دیشب تبدیل شده به یه عالمه حس خوب که من میتونم و انجامش میدم. فقط کافیه دوباره تلاش کنم عادت های ناخوشایند و عادت هایی که زمانم رو هدر میده بزارم کنار و عادت هایی که باعث میشه بیشتر از زمان استفاده کنم رو به وجود بیارم
من این مدت خیلی تلاش کردم و در حین اینکه سعی کردم راحتتر باشم. کلاس بردنهای ماهک خیلی تو این زمینه تاثیر داشته خصوصاً قضیه استخر باعث شده که دیگه اونقدر حرص نخورم از خیس شدن. چندشم نشه. خیلی سخت نگیرم و بگم فکر کن تمیزه. یک کار مهم دیگهای که این روزها من خیلی خوب انجامش دادم پیگیری تمرین های موسیقی ماهک بوده چون ماهک اون زمانی که حالم خوب نبود تمرینهاشو انجام نمیداد. هر هفته که میرفت کلاس سازش رو زمین بود تا یه روز قبل از اینکه بخواد بره کلاس تا کمی تمرین کنه. تا اینکه من حالم بهتر شد و الان نزدیک یک ماه که سعی میکنم هر روز کنارش تایم بذارم. گاهی شده یک ساعت کنارش نشستم تا بتونه یکم تمریناشو انجام بده.و طفلکم پوست نازک انگشتای ظریفش میره و یه مدت همش با چسب زخم میزد. الانم به نقطه ای رسیده که تمریناش خیلی سخت شده. حجمشون هم زیاد شده چون هم بداهه نوازی داره.هم با موزیک باید بزنه. هم همنوازی داره و تمرینای کتاب جدید هم به شکل قطعه است که طولانی و سخت هستند.الان واقعا از خودم راضیم که تو این حیطه قبلاً پیگیر نبودم ولی الان هستم
با همه حس بدی که دیروز و پریروز راجع به عملکردم داشتم الان میبینم من واقعا خیلی تلاش کردم. خیلی تغییر کردم. حالا یه سری چیزا جا مونده، از یه سری کارها جا میمونم ولی هنوزم دیر نشده. شروع میکنم. الان دارم سعی میکنم تغییرات مثبتی که ایجاد کردم رو بیشتر ببینم و از خودم تشکر کنم و تثبیتشون کنم. یه تغییر دیگهای هم که دارم ایجاد میکنم اینه که من همیشه دیر میرسیدم. از وقتی که یادم میاد تو کوچه میدویدم تا برسم به مدرسه و دیرم بود. الان دارم همه تلاشمو میکنم که آن تایم باشم و امروز برای اولین بار زودتر از تایم کلاس نقاشی رسیدم. دوست دارم زودتر از زمان کلاس یا قرار برسم. این برام خیلی لذت بخشه و هفته قبل هم که باید خودم ماهک رو میبردم کلاس زبان برای هر دو روزش پنج دقیقه زودتر رسیدم. اینا برای منی که این همه سال لحظه آخری بودم پیشرفت خیلی بزرگ محسوب میشه
حالا همه با هم بگیم "زنده باد خودم" و به خودتون ببالید که تا اینجا رسیدید.
- يكشنبه ۱۷ تیر ۰۳