به وقت زندگی

این زندگی تازه و آرام

88. تِ تو رو میخوام :)

 

جمعه شب

له و خسته‌ام. بالاخره بعد از چند ماه رفتیم اصفهان و الان 3 ساعتی هست که برگشتیم. زمانش کم بود چون برای کلاسهای شنبه ماهک و جلسه مهم همسر باید برمیگشتیم. اما همین که مامان اینا رو دیدم، چندتا جون به جونهام اضافه شد. خصوصا دیروز که یک دل سیر با خواهرک تو سیتی سنتر چرخیدیم و ناهار خوردیم. یادم نمیومد چند سال از آخرین باری که دوتایی با هم بیرون رفتیم میگذشت. اما دریغ از اینکه چیزی بپسندم برای خرید. نه برای خودم نه برای همسرنه برای ماهک :)) 

تازگیها واقعا از اینکه برای دیدنشون باید ساک ببندم و این همه تو راه باشم اذیت میشم. خصوصا که توی یک سال گذشته، یکی از تعویض روغنی ها (نمیدونیم کدومشون) گند زده به پیچ کارتر. موقع رفت همسر متوجه ریزش روغن شد و ریسک نکرد که تا اصفهان بریم.  یک ساعت قم علاف شدیم که درستش کنند و برگشت به خاطر روغن ریزی بیشتر از قبل دوباره رفتیم همون تعویض روغنی قم اما اوستا نبود و شاگردش هم کار رو بدتر کرد.اونجا به خاطر گرما حسابی اذیت شدیم. 

اینقدر با همه له بودنم احساس قدرت دارم که حس میکنم میتونم کل دنیا رو تسخیر کنم :)). حالا که انرژی های از دست رفته تامین شده باید یک برنامه منظم هم توی روزهایی که ماهک کلاس نداره، برای آپدیت کردن خودم ترتیب بدم و کمی سرعت عملم رو ببرم بالا که تسلطم به کارهام بیشتر بشه.

از طرفی دو هفته قبل که دکتر ویزیتم کرد، یکی از داروها نایاب شده بود. همسر خیلی گشت تا دارو رو پیدا کرد. اما به جز دیازپوکساید اون دوتا دارو برندهای دیگه ای بودن و من اون حس آسون گرفتن و آرامش فکری که 10 روزِ قبل از ویزیت دوم به دست آورده بودم رو با وجود اضافه شدن دوز داروها به اون میزان قبل ندارم. باید بگردم و همون برندها رو پیدا کنم چون توی داروهای اعصاب اگر یک برندی بهت ساخت بهتره با همون برند ادامه بدی. برادره میگفت آسنترا فقط خوبه. سرترالین های ایرانی عین گچ میمونه و  تاثیری نداره

باباجون با وجود اینکه به خاطر سکته دوم و تصادفی که هفته قبل پیش اومده سرحال نبودن ولی چون تلفنی به ماهک قول داده بودن که این بار که بیایبا هم بازی میکنیم، کلی با ماه بازی کردن و این جزو قشنگ ترین خاطرات ماه شد. (دفعه قبل به خاطر دعوای مسخره ای که زن و بچه دایی شب یلدا تو مهمونی باباجون راه انداخته بودن باباجون داغون بود و با ماه هم بازی نکرد و ماه میگفت پدربزرگ با من اصلا بازی نکرد)

همسر میخواست برای تولدم مامان اینا رو مهمان کنه ولی زیر بار نرفتن و گفتن تولد خواهرک هم بوده. شما مهمان ما هستید و سه شنبه به تولد بازی و  عیادت مریض ها که شکر خدا همشون خونه باباجون بودند گذشت.

شوهر خاله خیلی بهتره. فقط چون کمی سرگیجه داره و یکی از چشماش درست نمیبینه باید دستشو بگیرن وگرنه با وجود سکته مغزی خیلی خوب راه میرفت. دکتر بهش ورزش داده و گفته اگر مثلا یکی از کارهات تو شرکت چسب زدن بوده، هز روز برو و اون چسب رو بزن تا کم کم کارت رو اضافه کنی و از مغزت کار بکشی تا به زندگی قبلت برگردی. اگر تلاش نکنی مغزت باور میکنه که دیگه کاری ازش ساخته نیست

بابا جون هم 12 ام باید برن آنژیوگرافی. راستش من خیلی ترسیدم و همش نگرانم باباجون رو از دست بدیم. و ظاهرن کار کرد قلبشون شده 50%.

باران خیلی خوشحال بود که ماهک رو دیده و دیروز خاله آورده بودش خونه مامان اینا که با ماه بازی کنند.

عصر سه شنبه که همه خونه باباجون بودن خیلی خوش نگذشت چون شوهر خاله کوچیکه به خاطر تعطیل کردن مغازه اش و اینکه هنوزم نمیدونه میخواد چکار کنه قلبش ناراحت شده بود و همه نگرانش بودند.

از فردا دوباره زندگی به حالت روتینش برمیگرده و کلاس بردنها و غذا پختن و کلی کار دیگه. با اینکه دوست نداشتم این همه راه برم و فقط چهار روز اونجا باشم، ولی وقتی رسیدم خونه واقعا از ته قلبم خوشحال بودم که رسیدم خونه خودم.

 

دوشنبه:

فکر میکنم دیروز حالم بد شده بود چون من چیزی شبیه اتفاق دیروز رو با مقیاسی بسیار بیشتر در زمان دانشگاه با یکی از بچه های اکیپمون داشتم. همیشه انگار با من رقابت داشت تو همه چیز و من نمیدونم چرا باز هم به دوستی باهاش ادامه دادم در حالیکه بعدها فهمیدم این آدم عزت نفس و اعتماد به نفس منو به شدت خدشه دار کرده و تهش ارتباطمو با بد رفتاری اون کلا قطع کردم. وگرنه این خیلی طبیعی هست که ماها خواسته دوست چند ساله مون رو به خواسته یک دوست تازه از راه رسیده ترجیح بدیم. شنبه ها من در کنار شری لحظه های خوبی دارم و بچه ها هم با هم خوش میگذرونند.

با خودم فکر میکنم اصلا مسیر درست همینه. چرا باید بخوام با کسی که چند ماهه دوست شدم، هفته ای سه روز تو حلق هم باشیم. رابطه باید آروم و ذره ذره شکل بگیره. من زمانی با شری دوست شدم که بی خیال پیدا کردن دوست جدید شده بودم و با اینکه من خیلی زود با آدما گرم میگیرم، با شری در حد سلام خداحافظ صحبت میکردم و معمولا تو کلاسی مینشستم که ماهک قبل از شروع کلاسش اونجا تمرین میکرد. تا اینکه هانا برنامه بداهه نوازی دو نفره برای آوین و ماهک گذاشت و ما کم کم با هم ارتباط گرفتیم. فکر میکنم الان هم رابطه باید همون ذره ذره بره جلو تا دو طرف با داشتن احساس امنیت به این دوستی پر و بال بدن. 

شنبه شری میگفت: "غزال تو با حضورت خیلی از جنبه های وجودی منو به خودم نشون دادی" و من چقدر حس خوبی گرفتم از حرفش و اینکه زمانهایی که من حالم خیلی بد بود و گاهی اشکهام سر میخوردند و خجالت میکشیدم دیگه از اینکه ببینمش و از ناخوش احوالی بگم، اون این دیدار و حال بد من رو به عنوان یک فرصت در نظر گرفته و سعی کرده خودش رو بهتر بشناسه. به خاطر همین دیدگاههای ارزشمندش هست که برای من خیلی عزیزه و اون زمانها با دیدنش انگار واقعا یک جلسه تراپی رفته بودم.

من واقعا تا یک زمانی خجالت می کشیدم و حتی میترسیدم اینجا از وسواسم حرفی بزنم. فکر میکردم دیگه بقیه نخوان به دوستی با من ادامه بدن چون من یک بخشی از نیمه تاریک وجودم رو ابراز میکردم. اما با ترسم روبرو شدم و در موردش نوشتم. شاید کسایی بودن که به خاطر این مسائل دیگه منو نخونند ولی خیلی ها هم اومدن تو خصوصی برام نوشتن که ما هم وسواس داریم فقط مدلش با تو فرق داره و تو خیلی شجاعی که اینو ابراز کردی. در حالیکه من فکر  شجاعت به خرج داده باشم. در واقع هم فهمیدم وسواس من یک غول بی شاخ و دم نیست که بقیه درکش نکنند. همونطور که توی یکی از دوره ها میگفت همه آدمها وسواس دارن ولی هر کسی به شکل و نوع متفاوت. که اغلب هم وسواس فکری هست نه عملی.

الان دیگه نمیترسم از ابراز خودم. سعی میکنم فکر نکنم بقیه در مورد من چی فکر میکنند چون وقتی بمیرم خیلی زودهمه به زندگی عادی شون برمیگردند و من باید یاد بگیرم برای خودم زندگی کنم

یک زمانی بود که من به خاطر وسواسم فقط لباسهاییمو تن میکردم که دلم نسوزه زیاد بشورمشون اما از روزی که ثنا گفت لباسهات از شستن بپوسند بهتره تا اینکه داخل کمد بپوسند و من از وقتی هوا گرم شده، هر روز یک چیز متفاوت پوشیدم و رفتم. اینقدر که هانا (استاد تنبک ماهک) شنبه بهم میگفت: "تازگیا قرتی شدی مامان!" :)) و اینقدر بهم چسبید حرفش. حالا نه اینکه من قبلا این لباسها رو نداشتم ها و الان کلی لباسهای جدید خریده باشم یا لباسهام همشون مثلا برند و فلان باشن که حیفم بیاد زود زود بشورم ها (یادش بخیر اون روزایی که حقوقم خیلی زیاد نبود اما هم از برندای خفن خرید میکردم، هم طلا میخریدم، هم سفر میرفتم هم نصف بیشتر جهازمو خودم خریدم). فقط نمیپوشیدم که نشورمشون که خراب نشن. میخواستم ببرم اون دنیا لابد :)) و اتفاقا اون سبک لباس پوشیدن هم باعث میشد اغلب اوقات حسم بد باشه چون مثلا دوتا مانتو داشتم که هم سگ جون بودند هم اتو لازم نداشتن (از اتو کاری بدم میاد.

اما از قبل عید به خودم قول دادم از این به بعد مرتب باشم. موهامو حتما سشوار بزنم. حتما روزا آرایش کنم  .قبلا خیلی کم آرایش میکردم. یعنی حالشو نداشتم. و قول دادم خوب لباس بپوشم. مثلا مانتو مشکی رو یک بار کلا مشکی می پوشم باهاش. یک روز شلوار و شال سبز یک روز یک کرم. میدونم خودتون بلدید ولی گفتم چون خودم همیشه فکر میکردم برای متفاوت پوشیدن باید مانتوهای زیادی داشته باشم. شلوار و شال خیلی مهم نیست میتونه تکراری باشه :))))

باید بگم اون چهار خط های خودشفقتی که تقریبا اغلب روزای بهار تو دفتر صورتی بهار نوشتم نتیجه دادن و ارتباطم با خودم کمی بهتر شده.

از طرفی دو هفته است که متوجه شدم من تموم این سالها از موضع ضعف با همسر صحبت و رفتار کردم چون مامان جون مامانم رو به شدت قانع بار آورده بود و همین قانع بودن زیاد از حدش به من یاد داده بود مقابل مَردم من ضعیف باشم. اما حالا میدونم که باید دست رو نقطه ضعف های همسر نذارم و اگر توان رفع اون نیاز رو دارم بی بهانه و سریع رفعش کنم که حس نکنم من بی عرضه ام. در عوض یاد بگیرم که تو موضع قدرت بایستم. نه فقط در زندگی مشترک بلکه تو تمام صحنه های زندگی. کار سختیه ولی باید انجامش بدم.

 

غ ـ ـزل‌وار:

 

1+ چقدر این روزا با وجود نقص هایی که دارم خودم رو تایید میکنم و حس خوبی به خودم دارم

 

2+ براتون صلح درون آرزو دارم عزیزترین هایی که خیلی وقتهاز آدمای واقعی زندگیم بهم نزدیک تر هستید

 

3+ این مدت خیلی شلوغ بودم و با برنامه کلاسهای ماهک و بحث اصفهان رفتن هنوز روی روتین نیفتادم و نه فرصت میکردم بنویسم نه بخونم یا اگر بخونم خاموش بخونم. به زودی به همتون سر میزنم قشنگای من

 

4+ آقا رای میدید؟

چقدرررر خوشحال شدم رفتی پیش مامان اینا عزیزمممم

 

و چقدر بهت افتخار می کنم که سعی می کنی و داری پیشرفت می کنی

 

لباس خوب پوشیدن همیشه به من هم کلی انرژی می ده و این خیلی عالیه که داری به خودت اهمیت می دی و شیک می گردی عزیزممممممم

 

ماهک رو بوس سفت کن. 

 

اسم این شری خانوم چیه که شری صداش می کنی؟؟؟؟؟؟؟ حیف اینجا شکلک نداره و گرنه خودت می دونی منظورم چیه 

قربونت برم مرسی

دارم تلاش میکنم ویرگول ولی گاهی مثل دیروز و الان انگار ناتوان ترینم :(((

ببین یعنی تازه دارم لذت میبرم از لباسهام :))

بوس سفت به روی ماه خودت که چقدر دلم میخواد از نزدیک ببینمش

بله بله میدونم. منم همش یادت میکنم
آقا تو بلاگ اسکای هم که منتشر میکنم اگر شکلک میخوای اونجا نظر بزار
من از ترس نیست شدن آرشیوم هم اینجا پست میزارم هم تو وب قبلی

سلام

خوشحالم که حالت با خودت بهتره و شل کردی یکم

امیدوارم ادامه دار باشه و اگر نشد هم طبیعیه هممون بالا پایین داریم

من رای دادم برخلاف میل باطنیم در اخرین دقایق

چه کنیم که همیشه بین بد و بدتر باید انتخاب کنیم.جمعه هم رای خواهم داد چون قصد مهاجرت ندارم و دلم نمیخواد تو فلاکت و جنگ و بدبختی بیشتر ازینی که الان هست غرق بشم...و اینکه میدونم اینا حالا حالاها رفتنی نیستین و با رای ندادن من هم رفتنی نمیشن، فقط کشورو دو دستی میدیم دست یه عده متحجر کله خشک واپسگرا!

اگر پریودی از راه نرسه و مثل الان ضربه فنیم نکنه :)))))

منم امیدوارم

منم امکانش رو دارم اما قصد مهاجرت ندارم. فعلا روانمو به یک اوضاع نرمال برسونم هنر کردم
:((
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
تازگی اینجا نیاز روح من است
.
.
.

به قول ماه کوچکم "قدرت جادویی، درونتِ"


من در بلاگ اسکای

https://life-time.blogsky.com/
Designed By Erfan Powered by Bayan