,وارد مطب که شدم برای بدرقه بیمار قبلی پا شده بود که با دیدن من همچنان ایستاد و بعد از سلام علیک نشستیم. صندلی از گرمای تنِ نفر قبلی خیلی داغ بود و من هنوز چقدر سختم میاد رو صندلی اینجور جاها بشینم. لب صندلی نشستم.
-: خوب چطوری دخترم؟
+: بهترم.
-: از نظر خودت وسواست چقدر بهتر شده؟
+: 5 یا 10 درصد. من قبلا به خاطر زباله گردها احساس میکردم کل کرج کثیفه. اما الان ترسهام کمتر شده و دیازپوکساید خیلی اضطرابم رو کنترل میکنه
با لبخند شروع میکنه به نوشتن
با خنده گفتم: آقای دکتر دفعه قبل دارومو اشتباه نوشته بودید ها. اگر روی کاغذ برام ننوشته بودید نمیفهمیدم چیه.
یهو زد زیر خنده و گفت: "کلومیفن؟"
با خنده گفتم: "گفتم بله. دکتر داروخانه به من گفت این دارو رو باید فقط 5 روز در ماه باید بخوری. نمیدونم چرا نوشته هرشب. بت دکتر مشورت کن. خونه رسیدنی سرچ کردم دیدم نوشته برای درمان ناباروری. بعد زنگ زدم به دوست دارو سازم و وقتی اسم دارو رو شنید با خنده گفت: بخور غزل اینو بخوری قشنگ یک دوقلو به دنیا میاری و اعصابت کاملا خوب میشه" :))))
دکتر کلی خندید و گفت: "لا مصب کلومیفن و داروی تو پشت سر هم هستن و یک وقتا اشتباه میشه"
گفتم: "من یک دختر 6 ساله دارم که باباش گفته باید به مامان کمک کنیم تا زودتر خوب بشه. حالا تا شک میکنم میگه: مامان شیطان مغزت داره دروغ میگه من دیدم که به جایی نخورد" و جلومو میگیره اگر بخوام براساس شکم عمل کنم
نگاه تحسین آمیزی کرد و گفت: "دختر باهوشی داری"
وقتی نسخه رو نوشت و خواست کد رهگیری رو بده گفتم: دیگه برام روی برگه نمی نویسید؟
با خنده گفت: "نه دیگه این دفعه درست نوشتم. کلومیفن نزدم. خیالت راحت"
با کلی انرژی و حال خوب از مطب دکتر اومدم بیرون. منشی عوض شده و خیلی با حوصله و خوش اخلاقه. برای چهار ماه بعد نوبت گرفتم و اگر اونقدر باد و طوفان نبود لی لی کنان تا ماشین میومدم. در عوض هر چه خاک بود رفت توی مو و چشمام.
تازه براش نگفتم که کلومیفن چقدر داستان داشت تو خونه ما و ماهک تا یک ماه بعد میگفت: "مامان تو رو خدا اون دارو رو بخور که یه خواهر بیاری" :))))
غ ـ ـزلوار:
1+ عصبانیت من در لحظه ای که پست قبلی رو نوشتم، باعث شده من دلخوریهای ده سال رو یک جا توی یک پست بنویسم و اینطور به نظر میرسه که زندگی من کلش همینقدر سیاه و تلخه. ولی این اتفاقها خورد خورد و تو برهه های مختلف رخ داده. من خیلی جاها تو پستهام جسته گریخته از حمایتهای همسر هم نوشتم. خصوصا الان که داره همه تلاشش رو میکنه که من از این وضع خلاص بشم. پریروز 20 تا داروخونه رفتیم و دارومو نداشتن. گفتن توزیع نشده. غروب همسر پاشد پیاده رفت سمت بالا که بسته ای رو تحویل بگیره. بیشتر از دو ساعت طول کشید تا برگرده. نگو پیاده رفته تا تک تک داروخانه های مسیر رو سر بزنه و داروهامو پیدا کنه و پیدا کرده بود.
من به خاطر ترسهای از دست دادنم خیلی جاها و تو خیلی ارتباطها از موضع ضعف برخورد کردم و این رو تازه متوجه شدم. من باید عزت نفسم رو بدست بیارم و تو موضع قدرت قرار بدم خودم رو اونوقت قطعا روزگار شکل متفاوت تری خواهد داشت. در ضمن همه ما پُر هستیم از خصوصیات خوب و ناخوب که بعضی هاشون عوض شدنی نیستند و فقط طرف مقابل باید باهاش به پذیرش برسه وگرنه یک سری مسائل و مشکلات فرسایشی در تمام برهه های زندگی تکرار میشه.
2+ شنبه بعد از پست قبلی دوش گرفتم. سشوار زدم و یک آرایش خوشگل کردم و 11 با مانتوی صورتی زدیم بیرون که ماهم فرم مدرس اش رو پرو کنه. خندهی رو لبهاش و چشمهای پر از هیجانش، چنان من رو به وجد آورده بود که خودم هم هیجان زده شده بودم ,و دیگه اثری از اون همه عصبانیت نبود. فقط دلخور بودم. وقتی رفتم دیازپوکساید از داروخانه بگیرم یه اتفاق جزیی در حوزه حساسیت های من افتاد که مطمئن بودم اگر مانتوم رو در بیارم یک راست میره تو لباسشویی. وقتی رسیدم خونه، بدون اینکه لباس در بیارم یا بشینم، یک فرصتی به ماه دادم که بره دستشویی و یه چیزی بخوره و با اینکه زود بود، گفتم بیا بریم آموزشگاه اونجا تمرین کن. اونجا هم با شری اینقدر خوش گذشت و اینقد آوین و ماهک اصرار کردند که بمونیم ما میخوایم حرف بزنیم و در کنارش یکی از مامانهایی که محصولات لدورا عرضه میکرد، اومد سراغمون که ازش محصول بخریم، که تا 2 ساعت بعد از کلاس تو آموزشگاه بودیم. آوین از مامانش خواسته بود که ماه رو ببرن خونشون و مامانش به من گفت بیا بریم خونه ما، یک ساعتی بچه ها با هم باشن. ازش تشکر کردم و گفتم بمونه یه وقت دیگه. اما رسما پیشنهاد ارتباط خانوادگی بهم میداد. هم اون حامی رو دیده. هم من همسر شری رو. میخندید میگفت اینا کنار هم بشینن حوصله اشون سر میره چون جفتشون ساکتن. گفتم نه حامی بحث باز بشه صحبت میکنه.
واقعا نمی تونم بگم آشنایی با شری چقدر به من کمک کرد تو چند ماه گذشته. روزایی که حالم داغون بود و میدیدمش و باهاش حرف میزدم اندازه یک جلسه تراپی آرومم میکرد. جالبه با اینکه من با آدما خیلی زود ارتباط میگیرم اما در مورد شری چند ماهی طول کشید تا یک ارتباطی شکل بگیره چون خودم هم خیلی تلاش نمیکردم. ارتباط ما از زمانی جدیتر شد که آوین و ماه شروع کردن به همنوازی. قبل از اون صحبتهامون خیلی جزیی بودن و در حد کلاس بچه ها. به نظرم پروسه زمان دادن به شکل گیری یک رابطه باعث میشه احساس امنیت بیشتری داشته باشیم.
از طرفی حالا که داروها ترس ها و اضطرابم رو کنترل کردن، راحت تر میتونم بابت تمیزی کثیفی به اطرافیان اعتماد کنم. یعنی اگر شرایطی هست که قبلا درش احساس تمیزی نداشتم وقتی مثلا میدیدم شری اوکی و راحت باهاش برخورد میکرد میگفتم غزل تو هم راحت باش تمیزه.
،
3+ یک پیشرفت عظیمی که در حیطه وسواس در هفته گذشته داشتم، کلاس شنای ماهک هستش. ما قبلا میرفتیم استخر احسان و واقعا یک استخر تمیز، خوش ساخت و مرتب بود. دستشویی ها ورودی جدا داشت و یک حوضچه مخصوص جدا از حوضچه اصلی استخر. نزدیک به 13 تا دوش که 8 تاش اتاقک اتاقک طور بود با یک لابی بزرگ و قشنگ و رختکنی بزرگ که دایم در حال شسته شدن بود. ولی نه ماه حاضر بود بدون من بره، نه مربی حاضر شد قبول کنه که هفته ای دو روز بریم و میگفت تو یک ماه باید تمام بشه و برای من سخت بود. وقتی فهمیدم آوین قراره دوباره بره شنا، ماهک راضی شد با آوین و بدون من بره شنا. چون میگفت خیلی شنا و نقاشی برام مهمه. حالا کدوم استخر؟ امام علی. کجا؟ تو اردلانها. یعنی من فکر نمیکردم تو اردلانها برم استخر و با چنین شرایطی روبرو بشم. یک لابی کوچکِ گرم و مزخرف با صندلیهای کثیف، دمپایی ها از نوع سوراخ سوراخ با کف نازک که وقتی رفتم داخل کمک ماه که لباسهاشو در بیاره ، کل آب کف رختکن میره تو پات و چندشت میشه، بعد دستشویی ها روبروی هم و دقیقا چسبیده به کانکس های تعویض لباس و کثیف که فقط اندازه همون دو کانکس کنارش با دوشها فاصله داشت و فکر اینکه اه میرن دستشویی با این دمپایی ها و بعد میان بیرون و آب اون کف هم میره تو پای ما حالمو بهم میزد. اصلا یه وضع چندش و شلووووووغ با 3 تا دونه دوش برای این همه آدم. یعنی اگر قبل از شروع این داروها بود، رسما پنیک میشدم و دیگه امکان نداشت برم. اما فقط چندشم شده بود. نه ترسیده بودم، نه عصبی شده بودم. ماه دقیقا عین من از شلوغی بدش میاد و دوست نداره هی به اینو اون بخوره. با بدبختی فرستادمش زیر دوش تا موهاشو شامپو بزنه از بس همه میخواستن یک جوری خودشونو هول بدن زیر دوش و یک ذره حریم شخصی نداشتی که آدما صبر کنند کار یک نفرزیر دوش تمام بشه بعد. فضا هم کوچیک. با هزار (دَغمِسه به قول اصفهانیا) بالاخره از اون بَلبَشو اومدیم بیرون. شری اینا هم میگفتن اه چندشمون شد چقدر شلوغ بود. گفتیم تایم رو عوض کنیم اما خوب آوین به عشق ملودی اومده بود و آوا و ماه به عشق آوین و چون ملودی نمیتونست زودتر بیاد، گفتیم یکی دو جلسه تو همین تایم بیایم ببینیم چی میشه. من از بس بدم اومده بود اون یک ساعت کنار شری اینا نموندم و با همسر رفتیم تو یکی از پارکهای خوشگل و خصوصی عظیمیه نشستیم. ولی چون ماه به عشق آوین اومده بود و آوین به عشق ملودی، امکان اینکه ببرمش یه استخر دیگه نیست
جلسه دوم اوضاع شلوغی بهتر بود. لباس بچه ها رو تو لابی درآوردیم، کلاه پوشیدن و عینک زدن و فقط تا ورودی که باید کفش در میاوردن همراهی کردیم چون من و شری میخوایم بچه هامون کمی از وابستگیشون به ما کم بشه و مستقل تر بشن. این بار کنار شری اینا موندم و توی اون مدت اینقدر خندیدیم و به من اینقدر خوش گذشت که واقعا چندتا جون به جونام اضافه شده بود به خاطر این معاشرت دسته جمعی. این بار دیگه از سمت دستشویی ها نرفتم سمت دوش. ولی همچنان لجم در میاد که بچه زیر دوشه بعد یکی دیگه میاد بچه کفی شو حول میده زیر دوش و میخوره به ماه که خودشو آبکشیده و چند ثاتیه مونده از زیر دوش در بیاد. در حالیکه ما صبر کردیم نفر قبلی کارش تموم بشه تا ماه بره زیر دوش. بعد از استخر بچه ها کمی بازی کردند و ما که باز میخواستیم تایم کلاس رو با یک تایم خلوت عوض کنیم به خاطر اینکه جمع کنار هم بمونه، نکردیم. حالا فقط برای راحتی باید یک حوله پانچو برای ماه بخرم که خیلی اوکی هستش برای استخر و لباس پوشیدن و از این به بعد پیرهن تنش کنم که سریع بیایم بیرون از شلوغیا.
این اوضاع باعث شده منی که خیلی چندشم میشد از خیس شدن لباسام دیگه بیخیال باشم و بگم در هر صورت یک راست میریم حمام. لباسها هم که تو لباسشوی چرا نگران باشم
4+ نمیتونم بگم واقعا در این لحظه و این چند روز چقدر سرحال و خوبم. خیلی دلم میخواد بیشتر زمان داشتم برای نوشتن و بیشتر از حال خوشم مینوشتم. الان هم همه کارا رو ول کردم تا بتونم بنویسم.
5+ از دکترای قشنگمون قره بالای عزیزم و خانم دکتر لیلی ممنونم بابت راهنماییهاتون. سپاس بیکران
- چهارشنبه ۲۳ خرداد ۰۳