به وقت زندگی

این زندگی تازه و آرام

84: دو تا بال درآوردم از خوشی از این سر تا اون سر شونه ام

شنبه شب ساعت 12

بالاخره تونستم یک استخر و مربی پیدا کنم که بتونم هفته‌ای دو روز، نه سه روز ماهک رو ببرم آموزش شنا. چطوری؟ با راهنمایی شری عزیزم که خیلی دوستش دارم و روزای کلاس تنبک با دیدنش یک جون به جونهام اضافه میشه از بس ازش آرامش میگیرم و طرز فکرش رو می پسندم. حالا ماه که بدون من حاضر نبود بره استخر به هوای آوین و دوستاش راضی شده بدون من بره استخر. چون من فعلا به دلایل مختلف ادامه آموزش شنا تو اولویتم نبود مگر یه موقع تفریحی برم استخر.برای من و همسر خیلی مهم بود که یک ورزشی که دوست داره رو ادامه بده. با این اتفاق من و شری در کنار دوستاش هم میتونیم تایم بیشتری با هم باشیم و بیشتر ارتباط داشته باشیم. آخ چقدر خوشحالم بابت این اتفاق

یک مسئله دیگه که موجب خوشحالی ِمن در این لحظه هست اینه که با کلاسهای تابستونی ماه من مجبورم بخوام، نخوام زیاد از خونه برم بیرون و این اجبار شاید همون هولی هست که من لازم دارم که پرتم کنه وسط ترسهام. فقط کاش قبل از شروع کلاسهاش فرصت بود با همسر بریم اصفهان که بتونیم بیشتر بمونیم. اما با کلاسهای ماهک عملا خونه پدر مادرهامون هم از این به بعد نمیتونیم طولانی بمونیم چون از مهر هم رسما دوره دبستان شروع میشه و نمیشه مثل پیش دبستان آزاد باشی در طول هفته برای سفر.

با این وجود خوشحالم ماهک رو دارم. خوشحالم که با شری آشنا شدم و خوشحالتر که ماه با آوین دوست شده چون کلا شری و دخترش خیلی اونجوری هستن که من می پسندم برای داشتن یک ارتباط دوستانه. حالا مونده کلاس زبان که متاسفانه تابستون هفته ای سه روز میشه و شاید آخر هفته ها خیلیاش رو نتونه بره. ولی نمی شه کلا نره چون هر چی یاد گرفته دود میشه میره هوا.

تصمیم دارم از فردا تایم بزاریم برای دیدن آموزشهای زبان توی یوتیوب تا کلاسش شروع بشه. لطفا اگر کانال آموزش زبان خوب برای کودک سراغ دارید بهم بگید. از طرفی باید ادامه برنامه نویسی رو کار کنیم تا بتونه چند تا بازی طراحی کنه و البته الفبا. کتابهایی که از نمایشگاه سفارش دادیم داره یکی یکی میرسه و با اینکه این بار به جز یکی بقیه کتابها برای ماهک هستش من خیلی ذوق مرگم انگار مال خودمه. قرار زمان بزاریم که با هم کتابهاشو بخونیم.

خوب که نگاه می کنم تقریبا کل زمان تابستونم میشه برای ماهک و من تنها تایمی که اوکی هستم برای خودم بشینم آخر شب ها هست اگر همسر معترض نشه صلوات:))

من دوباره برگشتم به تنظیمات کارخانه و دیگه 10 شب بیهوش نیستم. حاضرم شبا کمی بیشتر بیدار بمونم و با خودم وقت بگذرونم تا صبح زود که با همسر بیدار شم. البته الان در حال غش کردنم :))

امروز خیلی از خودم راضی بودم. خیلی کار مونده ولی حالم با خودم خوش بود. کلی با آزی حرف زدیم. از این گفت که یه دعا تو سالنش پیدا کرده.  از عرفانِ حلقه میگفت که "دوستش تونسته بفهمه کی کارش رو سنگینن کرده و خودش هم تو بهت بود که نمیدونم واقعا این چیزا درسته یا نه؟ ولی اون که جای وسایل منو نمیدونست دقیقا گفت اون لباسی که بهم هدیه دادن چه رنگی و توی کدوم کمد خونه ام هست ". به نظرتون اینا راسته؟

خلاصه که تهش من هم جادو رو قبول ندارم، هم گاهی میگم نکنه باشه؟

یک دوستی بهم پیشنهاد داده از آسترولوژی کمک بگیرم اما من میترسم و دوست ندارم از آینده چیزی بدونم. ولی دوستی هم که اهل این کار هست جوابی بهم نداد که بخوام برام کاری بکنه یا نه


 

 

یکشنبه:

دیشب تا دیر وقت جمع و جور کردم و بعد از نوشتن حسهای خوبم غش کردم. امروز بعد از رفتن حامی تا 10 خوابیدم با اینکه ماهک هی رفت و اومد که مامان پاشو من باز خوابم میبرد. ولی اصلا مثل چند روز قبل عذاب وجدان نداشتم چون دیروز خوب تلاش کرده بودم و چیزایی که رو مخم بود رو آخر شب جمع کردم که صبح نبینمشون. من و حامی دقیقا عکس هم هستیم. من از اول شب بیدار بودم ولی حامی سحر خیز و انتظار هم داره همزمان باهاش برم روی تخت و صبح هم باهاش بیدار شم ولی واقعا صبح زود بیدار شدن برام عذاب الیم هستش.

حالم خیلی خوبه با اینکه سردرد دارم. راستش میدونم که کلاسای ماهک شروع بشه، باز غر میزنم اما در این لحظه خوشحالم که به بهانه کلاسهای تابستونی ماه مجبورم زیاد از خونه برم بیرون. این اجبار در راستای مسیری هست که من دارم میرم ولی زورم به خودم نرسید که بی دلیل خودم رو مجبور به بیرون رفتن بیشتر کنم. برای استخر با اینکه میدونم کار شستنم زیاد میشه ولی خوشحالم که میتونم تایم بیشتری با شری باشم. از طرفی آوین رو با وجود تفاوتهاش خیلی شبیه ماه میبینم از لحاظ اخلاقی و فکر میکنم میتونند دوستای خوبی باشند. مربی شون خیلی عالیه و اگر جدی و ادامه دار باشه شنا رفتنِ ماه هم میتونه دوستای ورزشی خودش رو داشته باشه و هم میتونه یک هدفی برای خودش تو حیطه ورزش تعیین کنه

شاید این برنامه های بیرون رفتن باعث بشه من سرعت عملم رو ببرم بالا که هم به خونه برسم هم به بیرون. در عین حال من واقعا نیاز وحشتناکی به معاشرت دارم و برای این کلاسهایی که یک ساعته هستند مجبوری بشینی تا تمام بشه و باعث میشه با مامانهای دیگه ارتباط برقرار کنی.

خانم همسایه رو دوست دارم با این حال خیلی دغدغه هاش و تفکرش با من متفاوت هست و همیشه حس میکنم در عین صمیمیت یک دیوار شیشه ای بینمون هست. پریس و خواهرش رو که عاشقم عین خودم بی شیله پیله و شلوغن. اما امسال برنامه بچه ها برخلاف پارسال با هم جور نیست که زیاد در ارتباط باشیم.

همچنان ذوق مرگ کتابهای جدید ماهک هستم. حالا داشتیم "دایره کوچک همدلی" رو میخوندیم و تمرینهاشو انجام میدادیم. امروز برای اولین بار بعد از شش سال و نیم، حس میکنم کم کم دارم میپذیرم که بزرگترین پروژه زندگیِ من تربیت صحیح ماهک در حد توانم هستش. در اون حدی که میتونم. کتابهایی که خریدم یک بخشش سرگرمی هست و یک بخشش در مورد مهارتهای زندگی هست حالا یا در قالب داستان یا غیر داستان. فقط کاش کتاب اینقدر گرون نشده بود. یک زمانی 50 تومن بن کتاب میدادن و من با صد تومن چنان نمایشگاه رو بار کرده بودم که کتابها رو نمیتونستم تا خروجی ببرم و گاری گرفتم برای بردنش. اما حالا با 800 تومن یک کتاب از دنیل والتر برای خودم خریدم و 8،9  تایی کتاب کودک که هر کدوم نهایت 20 ورق اگر داشته باشن.

کاش یک انرژی مضاعف برای ادامه این مسیر سخت بهم تزریق بشه و با قدرت برم جلو. خیلی دلم میخواد تا شهریور بخش اعظم فوبیاها از کثیفی و زباله و ... از بین بره. اونوقت هم زندگیم نظم میگیره، هم اوضاع خونه بهتر میشه، هم بهتر برای ماهک وقت میزارم، هم رابطه ام با حامی محکم تر میشه. تازه هر وقتم حس کنم نیاز دارم از این خونه چند روزی دور باشم میتونم راحت ماهک رو بزنم زیر بغل و برم اصفهان

 با اینکه خیلی دلم میخواد ماشین بخرم اما هم فعلا تو این خونه یک جای پارک بیشتر نیست. رفتن به اون خونه هم روی هواست و اگرم بریم با هزینه های بازسازی دیگه ماشین کنسل میشه. از طرفی دلم میخواد این خونه تعمیر لازم نداشت و چند سال دیگه بمونیم و اگر شده یک ویلای فسقلی هم باشه این اطراف بخریم که وقتی نفسم تو این خونه تنگ میشم جمع کنم یکی دو روز برم اونجا. به قول بابا "جوونیم و رومون به دنیاست" :))

 

غ ـ ـزل‌وار:

1+ وقتی آدم حالش خوبه چقدر به هر چیزی امیدوار و دلگرمه . میتونم لذت ببرم از زندگی برخلاف جمعه، شنبه و صبح دیروز

2+ ایمان دارم که موفق میشم. هر چقدر هم بیفتم، درد بکشم، زمین بخورم، بالاخره یک روز میرسم به نقطه ای که باید

 

سوال‌:

 ممنون میشم این سوالا رو کسایی که حساسیت و فوبیا به کثیفی هایی که من دارم، ندارن بهم جواب بدن تا من بفهمم چطوری میشه عادی برخورد کرد؟!

1+وقتی یک زباله گرد میبینید یا یک سطل زباله مکانیزه، واکنش تون چیه؟ اگر خیلی از نزدیکتون رد بشه، یا یهو سر راهتون یا از پشت سرتون ظاهر بشه چی؟ فکر نمیکنید ممکنه به لباستون خورده باشه و نگران تمیز نبودن لباستون بشید؟

2+بعد وقتی تو پیاده روهایی که باریک هستش و گونی زباله گردها ممکنه به اونجاها خورده باشه و احتمال خوردن لباس به دیوار یا درختای اون قسمتها هست اگر لباستون بخوره چه حسی داری؟ و بعدش لباستون رو تمیز میدونید و بی تفاوتید؟

3+ یا مثلا یک جایی مثل آموزشگاه یا مطب برید و لباس خودتون یا بچه اتون به سطل آشغال اونجا بخوره چی؟

4+ یا یه وسیله ایتون بیفته روی زمین تمیزه؟

5+ یا اسنپی که سوار میشید کثیف باشه؟

6+ یا حتی وقتی میرید دکتر یا بیمارستان اون مواقع میاید لباسهاتونو میشورید؟ دوش میگیرید؟

7+ یا آرایشگاه برید و اون شونه اش رو بزنه به موهاتون یا اصلا سرتونو بدون روسری بزارید رو صندلیش که قبل از ما هزار نفر روش نشستن موهاتونو تمیز میدونید؟

8+ یا وقتی بیرون خوراکی میخرید از سوپر ضد عفونیش میکنید یا همینطوری میدید به بچه اتون یا میخورید؟ (لعنت به کرونا که از دستش به چه روزگاری که نیفتادم)

 

غزل عزیزم

خیلی خوشحالم که دوستای خوبی داری و حالت انقدر بهتره قشنگ من❤️

امیدوارم این بهتر شدنت بیشتر و بیشتر بشه.

و اما جواب سوالات:

ببین غزل اول اینو بگم که کلا من زیاد پیاده توی خیابون رد نمی‌شم و شاید نتونم خیلی کمکی کنم در این زمینه ولی تجربه‌ی شخصیم رو می‌گم.

وقتی زباله‌گرد باشه مسیرم رو عوض می‌کنم. یا اگر پیاده‌رو خیلی باریکه سعی می‌کنم به جایی نخورم. اگر بخورم هم خب وقتی برمی‌گردم خونه معمولاً اون لباس رو می‌ذارم که شسته بشه. نه به خاطرِ دیوار یا هر چیزی. چون بیشتر از یک روز نمی‌پوشم. وسواس هم ندارم. همیشه سعی می‌کنم به در و دیوار و سطل و جایی نخورم. به هر حال وقتی برمی‌گردم خونه اکثر مواقع اون لباس می‌ره که شسته بشه. چیزی که روی زمین بیفته رو با دستمال الکلی تمیز می‌کنم اگر بشه. خیلی وقتا از ماشین که پیاده می‌شم گوشیم از روی پام میفته :)) همون دستمال الکلی اوکیه. یا توی ماشین و کیفم همیشه اسپری ضدعفونی دارم برای این مواقع. اسنپ کلا خیلی کم سوار شدم ولی سعی کردم به چیزی دست نزنم جز دستگیره‌ی در. و من کلا دستامو زیاد می‌شورم بعد از کووید. در حد وسواس نه، اما خب بیشتر از قبل. بعد از مطب و بیمارستان همیشه لباسام رو می‌ریزم لاندری و بعت بیمارستان دوش می‌گیرم حتما. از آرایشگاهی که می‌رم خیلی مطمئنم و مثلِ یه بیرون رفتن عادیه برام. هیچ خوراکی‌ای هم ضدعفونی نمی‌کنم. فقط دستام رو می‌شورم خیلی که اینم زیاده به نظرم و باید کم‌تر باشه.

فکر نمی‌کنم خیلی غیرعادی برخورد کنی. سخت نگیر و خودت رو زیر ذرهبین نذار انقدر.

می‌بوسمت :*

سلام عزیز دلم
چقدر دلتنگت بودم هدیٰ قشنگم ❤️

مرسی عزیزم خودمم امیدوارم
من دوست دارم تو یک سری فضاهای محفوظ بچرخم مثل پاساژ از بس این چند سال رنج کشیدم به خاطر افکارم 
من خودمو مجبور کردم که روزای موسیقی ماه پیاده برم چون هم نزدیکه هم میخوام این ترس از بین بره

منم همین طوریم سعی میکنم نخورم ولی لامصب یه وقتا به قول ماه شیطان مغزم هی میگفت نکنه خوردی؟ برو بشور :|
چه جالب که هر روز لباسات میره برای شستن. بعد همه به من میگن نشور لباسات خراب میشه :)) ولی یه روز خانم همسایه حرف خوبی زد گفت از شستن خراب بشه بهتر از اینه که تو کمد از مد بیفته و نپوشی 
کلافگیم هم از شستن زیاد اینه که من باید این کارا رو خودم انجام بدم و خوب خیلی زمان ازم میگرفت

وای منم خیلی برام پیش اومده حواسم نباشه و گوشیم بیفته موقع پیاده شدن :))

عاشق جمله آخرتم
میدونی جواب این سوالا که تو و بقیه دادید به من خیلی کمک کرد آرومتر بشم
چقدر خوبه که دارمتون و اینجا هست که یک چیزایی را بپرسم یا بنویسم که تو دنیای واقعی نمیشه به کسی گفت

منم میبوسمت عروسک ماهم:*

شما که پیش روانپزشک میری غزل جان حتما بهت توضیح داده که در مورد وسواست از این سوالها از بقیه نپرسی چون خود این سوالها هم از وسواس شما ناشی میشه و هرکدوم از جوابهایی که دوستان دادند، برای شما سوالهای متعددی ایجاد میکنه و بدتر به مشکلتون دامن میزنه.

البته حرجی به بقیه نیست که جواب دادند چون قطعا از این جزییات درمان اطلاع ندارند.

 

نمیدونم در کار دارودرمانی تراپی هم میشین؟وسواس ریشه در اضطراب داره مسایلی که از پذیرش یا حلشون فرار میکنیم. اگر این مسائل رو با تراپی حل کنید همراه با دارو درمانی، وسواس درمان قطعی داره.

زینب جان فرمایش شما متین
یه زمانی اونطوری بودم که شما میگید چون معتقد بود رفتار و واکنشهای من درسته
اما الان تنها چیزی که باعث شد این سوالو بپرسم این بود که میخواستم بدونم تفکر عادی و واکنش عادی تو اینجور موقعیت ها چیه که سعی کنم اونطوری باشم
قبلا با چنین جوابهایی میگفتم اونا تمیزی رو رعایت نمیکنند
ولی الان میگم چه خوب که سخت نمیگیرن پس منم میتونم

من کاملا علت وسواسمو میدونم یعنی بعد از این همه سال ریشه دقیقش رو با مطالعه هام و اندیشه پیدا کردم
قبلا میدونستم بعد از فلان اتفاق بود اما الان میدونم کدوم قسمت اون اتفاقا منو به این روز انداخته
ولی اگر جور بشه حتما تراپی هم میرم
ممنونم از توصیه و راهنماییتون 🥰

سلام عزیزم 

من خاموش می خونمت و خیلی غصه می خوردم این پستت خیلی بهم آرامش داد و از ته قلبم خوشحال شدم. خدا رو شکر 

 

عزیز دلم سمانه جان
ببخشید که اذیت شدی با نوشته هام
ولی من این بار کوتاه نمیام
اونه که باید جمع کنه بره
خدا رو شکر که لاقل این بار حس خوبی داشتید از خوندن اینجا
واقعا خدا رو شکر

سلام

راستش این مواردی که گفتی به بیشترش اصلا من توجهم هم جلب نده تا بخواد برام مهم بلاشه یا نه مثل مورد1و2و3و7

مورد4 نه فک نمیکنم تمیزه

مورد5 اسنپ کثیف باشه خب چندشم میشه ولی کاری نمیکنم بعدش فقط دستامو میشورم

بیمارستان معمولا لباسامو میشورم و اگه خودم بیمار باشم دوشم میگیرم معمولا

خوراکیا رو دیگه مدتیه ضدعفونی نمیکنم

تازه اینا در حالیه که من ادم تمیزی هستم از نظر خودم و اطرافیانم.برای خیلیا من از حد نرمال حساسترم

من از بیرون که میام فقط دستامو میشورم اولش قبل هرکاری و به لباسا اصلا کاری ندارم

سرویس بهداشتی هم خط قرمزمه خیلی سختمه جایی غیر خونم.مخصوصا دخترمو ببرم دیگه مرگمه

سلام سمای عزیز

چه خوبـــــــــــــــــــ

یعنی بعد اسنپ کثیف لازم نیست لباس بشوریم؟

یعنی من اوضاع افتضاح بوده پس :))

اوه اونو که اصلا نگو سرویس بهداشتی بیرون که برم انگار که کل سرویس منو گرفته تو بغلش و سرتاپا کثیف ترینم
تا الانم ماه رو دستشویی بیرون نبردم

غزل عزیز

خوشحالم که توی مسیر امیدواری و روشنی قرار گرفتی و می‌تونی در کنار روزهای سختت، روزهای آرامی رو هم تجربه کنی... که زندگی‌کردن درواقع همینه و نمیشه انتظار داشت همیشه مودمون بالا باشه...

 

در مورد سوالاتت، راستش خیلی از چیزهایی که نوشتی اگر جزو احتمالات باشن و یقینی به همراه نداشته باشن، باید بگم که توی اکثر این موقعیت‌ها، اصلا همچین احتمالاتی به ذهن من نمی‌رسه که بخوام چاره‌ای براش جستجو کنم... تابحال اصلا از این زاویه‌ی دید تو به این موضوعات نگاه نکردم...

من سعی می‌کنم همیشه روی یقین‌ها متمرکز بشم، یعنی مطمئن باشم آلودگی‌ای وجود داره و نه از روی حدس و گمان...

اگر هم مطمئن باشم از وجود آلودگی، خیلی سخت نمی‌گیرم و در حد توان بدون عذاب‌وجدان تمیز می‌کنم... همین

آرامش خوش قلب مرسی

الهی هیچوقتم از این زاویه بهش نگاه نکنی
منم از یک زمانی اینطوری شدم خصوصا از زمان کرونا اوضاع بدتر شد
 
من با شکها اضطرابم به قدری بالا میرفت که دیگه هیچی از جایی که رفته بودم نمی فهمیدم. فقط میخواستم برسم خونه و بشورم

چه عالی

سلام دوستم

چون پرسیده بودی جواب بدم که من چادر دارم و می دونم اون چادر چون به زمین کشیده میشه،به در و دیوار  و ...فرض رو بر این می ذارم که تمیز نیست پس هر چند وقت یکدفعه می شورمش و پشت در اتاق آویزون می کنم همین!

اصلا به جزییات آلودگی فکر نمی کنم

اصلا به زباله گردها نزدیک نمیشم چون حس امنیت نمی کنم پیش شون،تاحالا هم بهم نزدیک نشدند،کنار سطل زباله هم به خاطر آلودگی اش با فاصله رد میشم

چون سابقه شپش داشتیم تو آرایشگاه بدون روسری نمیرم اما برای کوتاهی همین که ببینم الکل زد کافیه برام

راستش دیگه هیچ بسته بندی خوراکی رو نمی شورم،الکل نمی زنم و خلاص شدم از دستش!

فقط بهش فکر نکن من اگر بهش فکر کنم دچار وسواس میشم پس تا میاد تو ذهنم که تمیز یا نه میگم تمیز و ذهنم رو از این موضوع منحرف می کنم

سلام مونای عزیز
مرسی که برام نوشتی
چه خوب که سخت نمیگیری. 
چه عالی که به جزییات  فکر نمیکنی
منم با فاصله رد میشم اما مغزم خیلی بهم دروغ میگه گاهی اذیتم میکنه که نکنه خورد؟ با اینکه نمیدونم

آره اون فکرای لعنتی خلاص بشن آدم راحت میشه
کاش برسه اون روی که منم عادی برخورد کنم

نمیدونم منو یادت هست یا نه،همون که سه تا بچه دارم.والا راستش چندوقته میخوام برات بنویسم درمورد شوهرم که خیلی وسواس داشت.این وسواس هم تو نوجوانی بعد از مریضی گال که گرفته بود،شروع شد.شک می‌کرد به همه چی،خودش میگفت یبار از اذان ظهر تا اذان مغرب داشته نمازشو میخونده و هی شک میکرده دوباره میخونده.یا یه دفعه دیگه رفته حموم غسل کنه و تا میومده لباس بپوشه بازم شک میکرده و پنج شش باری رفته غسل کرده و استخون دردش کرده.این وسواسها و شکهاش ادامه داشت تا رفت دانشگاه خیلی دور و مجبور بوده با چند پسر کثیف همخونه بشه،اوایل خیلی عذاب می‌کشید و خودش طفلک جای همه ی اونا تمیزکاری می‌کرد ولی دید که اینجوری اصلا نمیشه و کم کم اون هم بی خیال تمیزکاری شده.الان هم نه خیلی تمیزه و نه خیلی کثیف.دیگه البته شک نمیکنه وسخت هم نمیگیره.و راه حلش همینه که تو هم داری خودتو در معرضش قرار میدی.در مورد اینکه گونی زباله گردها میخوره به در و دیوار و شاید ما بهشون بخوریم،خب فکر من اینه که نور آفتاب به دیوار و هرجای دیگه میخوره و تمیزه.بریم دکتر آره لباسهارو میندازم ماشین مخصوصا اگر آمپول یا سرم بزنیم.سطل آشغال آموزشگاه مثل سطل مطب آلوده نیست.البته کلا به بچه ها میگم طرف سطل آشغال نرن و اونها هم نمیرن.

سلام حمیده جان. مگه میشه آدم کسایی که تو سخت ترین لحظه ها بهش لطف داشتن رو یادش بره. اتفاقا گاهی بهت فکر میکردم و آرزوی حال خوب داشتم برات

وای خدا اگر بدونی چقدر این شک ها نابود کنندست. بله همه میگن باید باش روبرو شی ولی یا باید مجبور بشی یا یکی کاملا حمایتت کنه وگرنه خیلی سخته زورت به خودت برسه و باهاش روبرو شی

خوب من همش فکر میکنم شاید یه کم قبل از من زبالگردی از کنار دیوار رفته باشه و خورده باشه و نکنه الان من برم بخورم
هیچوقتم نمیدونم خورد یا نه. شکهام مجبورم میکنه همه چیز رو بشورم

منم به ماه میگم سمت سطل ها نرو اونم سعی میکنه نره ولی یه جاهایی که دور از چشم من هستش شک میکنم و لباسا میره تو لباسشویی :|

من کلن با وسواس خداحفظی کرده بودم. ولی وقتی همین اتفاق اخیر که افتاد، دوباره وسواسم شروع شد. ی زمانی به خودم اومدم دیدم ای وای من چقدر دارم همه چی رو با حرص میشورم.

دوره ای که وسواسم تو اوج خودش بود. باور کن من لذت میبردم از تمیزی، حالم خوب بود.

ولی این سری نگم برات .. روانم داغون. از شستن های زیاد. از تمیز نبودن‌. منم مثل تو هربار که دستم میشورم با خودم میگم نکنه تمیز نشده باشه بعد دوباره میشورم. حالا این کار لذت میده؟ این تمیزی لذتی برام داره؟ نه ... فقط حال بد به خودم میدم. که چرا من .. چرا انقدر میشورم ... اووووه غزل .. کاش هم من اکی بشم هم تو ... بعد بیایم برای هم تعریف کنیم که تونستیم و ذوق همُ کنیم.

عزیز دلی. اضطرابهای شدید باعث وسواس میشن. منم یک زمانی لذت میبردم و میگفتم بقیه کثیفن که رعایت نمی کنند
اما الان میگم خوش به حال اونایی که راحتن

ولی دیگه خیلی چرا چرا نمی کنم این یک ماه. کاری که فکر میکنم آرومم میکنه رو بدون سرزنش و هیچ فکری انجام میدم تا کم کم رهاش کنم
سرزنش همه چیز رو بدتر میکنه

الهی برسه اون روز رهآی عزیزم

میدونی شاید این سوال های تو، و یا جواب های من، برای خیلی ها مسخره باشه، یا اصلن دغدغه نبوده و نباشه. ولی تا کسی تو این موقعیت قرار نگرفته باشه، حرف های امثال من و تو رو درک نمیکنه.

 

مورد ۶؛ ی دوره ای هرررر بار از بیرون میومدم، میرفتم حموم. لباس‌هام میشستم. چقدر عذاب می‌دادم خودم. چقدر فکرم درگیر بود. حالا دیگه تو فکرکن دکتر یا بیمارستان میرفتم. اوووف اون موقع دلم میخواست بخوابم تو وایتکس 😁 ولی میدونی غزل از این مرحله هم عبور کردم. فکر میکنم همه چی بستگی به خودمون داره. اینکه با اون ترس، با اون رفتار غلط مبارزه کنیم، ی جورایی خلافش انجام بدیم.

خانوم برادرم حرف خوبی بهم زد. گفت تنها راه درست شدنت این که اون کاری که فکرمیکنی کثیف رو انجام بدی. باهاش رودررو بشی.

همین که تو برای تابستون این همه برنامه ریختی. بیرون قرار بری، خودش ی جور مبارزه و مقابله با ترست. میدونم و مطمئنم شهریور حالت بهتر شده.

 

 

دقیقا 
خانم همسایه خوب منو میفهمه چون مامانش وسواس شدید داره البته یه مدل دیگه نه مثل من

وای خدا فکر کن حالا من تو بیمارستان نرفته بودم فقط قبل از دکتر جدید از کنار یک زبالگرد با فاصله زیاد رد شدم اما اونقدر وضعم خراب بود که ساق دستم که بیرون بود چون آستین مانتوم کوتاه بود رو وایتکس زدم :(( و بلایی سر ساق دستم اومد که انگار سوخته بود و پر از لکه های بد شده بود حالا بهتر شده ولی آثارش هنوز هست با اینکه یک بار و چند ثانیه رو دستم بود
الان بهش فکر میکنم میگم آخه چرا غزل؟

 ببین قبل از این داروها در هر کدوم از این موقعیت ها اضطراب شدید میگرفتم سرم میسوخت تب میکردم که وای همه چیز کثیف شد اما الان لاقل با داروها اضطرابم کنترل میشه و اندازه یک اپسیلون بهترم

من تنها جایی که این چند سال احساس آرامش داشتم و نگران نبودم استخر بود چون میدونستم به هر حال بیام خونه یک راست تو حمام هستم

میدونی غزل ی جاهای مدل وسواس من با تو فرق میکنه.

 

 

 

مورد ۸؛ من هیچی رو ضدعفونی نمیکنم غزل. حتا تو همون کرونا هم اگر وسیله ای از بیرون میومد، ی جای مشخص داشت تو خونه، الانم همین. فقط بعد اینکه بهش دست زدم، دستم میشورم. دیگه خودت اوضاع دستم بهتر از هر کسی میدونی :/ بیرون هم به هیچ عنوان خوراکی ها رو ضدعفونی نمیکنم. با همون پلاستیکش بدون اینکه دست خودم یا فسقل به خوراکی بخوره، خوراکی رو میخوریم.

 

تو کرونا بیرون که بودیم، خیلی دستای خودم یا فسقل ضدعفونی میکردم. ولی الان همونم ترک کردم. دیگه بیرون یا پارک برم، ضدعفونی کننده برنمی‌دارم. اوایل سخت بود ولی عادت کردم. الانم نهایت بخوایم بیرون چیزی بخوریم، مثلن توی پارک که حالت پیک‌نیک میریم، دستکش ی بار مصرف میبرم.

 

 

آره 
من اوایل فکر میکردم همه یه مدل وسواس میشن تا وقتی یک کتاب در موردش خوندم و دیدم چقدر مدلهای وسواس ها متفاوت و عجیبن

چه خوب که زمان کرونا خودتو اذیت نمیکردی
اما میدونی من از قبل کرونا هر چی میومد تو خونه میشستم. الان هم
الکل هم تقریبا همیشه داشتم و همسر غر میزد
بهش گفتم باورت میشد تو که غر میزنی یک روزی لیتر لیتر الکل بخری؟
الانم اون نمیخره دیگه خودم میخرم :))
برای بیرون محض احتیاط میزارم تو کیفم ولی مثل قبل نیستم و معمولا استفاده نمی کنم 
من دستامو مثلا بخوام لباس پهن کنم یا جمع کنم باید با مایع بشورم.
به وسایلی که از بیرون اومده حتی وسایل مدرسه ماه بعدش باید دستامو بشورم
حتی به تبلت ماه که تو خونه است :|

من دستکش رو موقع رانندگی باید دستم کنم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
تازگی اینجا نیاز روح من است
.
.
.

به قول ماه کوچکم "قدرت جادویی، درونتِ"


من در بلاگ اسکای

https://life-time.blogsky.com/
Designed By Erfan Powered by Bayan