شنبه شب ساعت 12
بالاخره تونستم یک استخر و مربی پیدا کنم که بتونم هفتهای دو روز، نه سه روز ماهک رو ببرم آموزش شنا. چطوری؟ با راهنمایی شری عزیزم که خیلی دوستش دارم و روزای کلاس تنبک با دیدنش یک جون به جونهام اضافه میشه از بس ازش آرامش میگیرم و طرز فکرش رو می پسندم. حالا ماه که بدون من حاضر نبود بره استخر به هوای آوین و دوستاش راضی شده بدون من بره استخر. چون من فعلا به دلایل مختلف ادامه آموزش شنا تو اولویتم نبود مگر یه موقع تفریحی برم استخر.برای من و همسر خیلی مهم بود که یک ورزشی که دوست داره رو ادامه بده. با این اتفاق من و شری در کنار دوستاش هم میتونیم تایم بیشتری با هم باشیم و بیشتر ارتباط داشته باشیم. آخ چقدر خوشحالم بابت این اتفاق
یک مسئله دیگه که موجب خوشحالی ِمن در این لحظه هست اینه که با کلاسهای تابستونی ماه من مجبورم بخوام، نخوام زیاد از خونه برم بیرون و این اجبار شاید همون هولی هست که من لازم دارم که پرتم کنه وسط ترسهام. فقط کاش قبل از شروع کلاسهاش فرصت بود با همسر بریم اصفهان که بتونیم بیشتر بمونیم. اما با کلاسهای ماهک عملا خونه پدر مادرهامون هم از این به بعد نمیتونیم طولانی بمونیم چون از مهر هم رسما دوره دبستان شروع میشه و نمیشه مثل پیش دبستان آزاد باشی در طول هفته برای سفر.
با این وجود خوشحالم ماهک رو دارم. خوشحالم که با شری آشنا شدم و خوشحالتر که ماه با آوین دوست شده چون کلا شری و دخترش خیلی اونجوری هستن که من می پسندم برای داشتن یک ارتباط دوستانه. حالا مونده کلاس زبان که متاسفانه تابستون هفته ای سه روز میشه و شاید آخر هفته ها خیلیاش رو نتونه بره. ولی نمی شه کلا نره چون هر چی یاد گرفته دود میشه میره هوا.
تصمیم دارم از فردا تایم بزاریم برای دیدن آموزشهای زبان توی یوتیوب تا کلاسش شروع بشه. لطفا اگر کانال آموزش زبان خوب برای کودک سراغ دارید بهم بگید. از طرفی باید ادامه برنامه نویسی رو کار کنیم تا بتونه چند تا بازی طراحی کنه و البته الفبا. کتابهایی که از نمایشگاه سفارش دادیم داره یکی یکی میرسه و با اینکه این بار به جز یکی بقیه کتابها برای ماهک هستش من خیلی ذوق مرگم انگار مال خودمه. قرار زمان بزاریم که با هم کتابهاشو بخونیم.
خوب که نگاه می کنم تقریبا کل زمان تابستونم میشه برای ماهک و من تنها تایمی که اوکی هستم برای خودم بشینم آخر شب ها هست اگر همسر معترض نشه صلوات:))
من دوباره برگشتم به تنظیمات کارخانه و دیگه 10 شب بیهوش نیستم. حاضرم شبا کمی بیشتر بیدار بمونم و با خودم وقت بگذرونم تا صبح زود که با همسر بیدار شم. البته الان در حال غش کردنم :))
امروز خیلی از خودم راضی بودم. خیلی کار مونده ولی حالم با خودم خوش بود. کلی با آزی حرف زدیم. از این گفت که یه دعا تو سالنش پیدا کرده. از عرفانِ حلقه میگفت که "دوستش تونسته بفهمه کی کارش رو سنگینن کرده و خودش هم تو بهت بود که نمیدونم واقعا این چیزا درسته یا نه؟ ولی اون که جای وسایل منو نمیدونست دقیقا گفت اون لباسی که بهم هدیه دادن چه رنگی و توی کدوم کمد خونه ام هست ". به نظرتون اینا راسته؟
خلاصه که تهش من هم جادو رو قبول ندارم، هم گاهی میگم نکنه باشه؟
یک دوستی بهم پیشنهاد داده از آسترولوژی کمک بگیرم اما من میترسم و دوست ندارم از آینده چیزی بدونم. ولی دوستی هم که اهل این کار هست جوابی بهم نداد که بخوام برام کاری بکنه یا نه
یکشنبه:
دیشب تا دیر وقت جمع و جور کردم و بعد از نوشتن حسهای خوبم غش کردم. امروز بعد از رفتن حامی تا 10 خوابیدم با اینکه ماهک هی رفت و اومد که مامان پاشو من باز خوابم میبرد. ولی اصلا مثل چند روز قبل عذاب وجدان نداشتم چون دیروز خوب تلاش کرده بودم و چیزایی که رو مخم بود رو آخر شب جمع کردم که صبح نبینمشون. من و حامی دقیقا عکس هم هستیم. من از اول شب بیدار بودم ولی حامی سحر خیز و انتظار هم داره همزمان باهاش برم روی تخت و صبح هم باهاش بیدار شم ولی واقعا صبح زود بیدار شدن برام عذاب الیم هستش.
حالم خیلی خوبه با اینکه سردرد دارم. راستش میدونم که کلاسای ماهک شروع بشه، باز غر میزنم اما در این لحظه خوشحالم که به بهانه کلاسهای تابستونی ماه مجبورم زیاد از خونه برم بیرون. این اجبار در راستای مسیری هست که من دارم میرم ولی زورم به خودم نرسید که بی دلیل خودم رو مجبور به بیرون رفتن بیشتر کنم. برای استخر با اینکه میدونم کار شستنم زیاد میشه ولی خوشحالم که میتونم تایم بیشتری با شری باشم. از طرفی آوین رو با وجود تفاوتهاش خیلی شبیه ماه میبینم از لحاظ اخلاقی و فکر میکنم میتونند دوستای خوبی باشند. مربی شون خیلی عالیه و اگر جدی و ادامه دار باشه شنا رفتنِ ماه هم میتونه دوستای ورزشی خودش رو داشته باشه و هم میتونه یک هدفی برای خودش تو حیطه ورزش تعیین کنه
شاید این برنامه های بیرون رفتن باعث بشه من سرعت عملم رو ببرم بالا که هم به خونه برسم هم به بیرون. در عین حال من واقعا نیاز وحشتناکی به معاشرت دارم و برای این کلاسهایی که یک ساعته هستند مجبوری بشینی تا تمام بشه و باعث میشه با مامانهای دیگه ارتباط برقرار کنی.
خانم همسایه رو دوست دارم با این حال خیلی دغدغه هاش و تفکرش با من متفاوت هست و همیشه حس میکنم در عین صمیمیت یک دیوار شیشه ای بینمون هست. پریس و خواهرش رو که عاشقم عین خودم بی شیله پیله و شلوغن. اما امسال برنامه بچه ها برخلاف پارسال با هم جور نیست که زیاد در ارتباط باشیم.
همچنان ذوق مرگ کتابهای جدید ماهک هستم. حالا داشتیم "دایره کوچک همدلی" رو میخوندیم و تمرینهاشو انجام میدادیم. امروز برای اولین بار بعد از شش سال و نیم، حس میکنم کم کم دارم میپذیرم که بزرگترین پروژه زندگیِ من تربیت صحیح ماهک در حد توانم هستش. در اون حدی که میتونم. کتابهایی که خریدم یک بخشش سرگرمی هست و یک بخشش در مورد مهارتهای زندگی هست حالا یا در قالب داستان یا غیر داستان. فقط کاش کتاب اینقدر گرون نشده بود. یک زمانی 50 تومن بن کتاب میدادن و من با صد تومن چنان نمایشگاه رو بار کرده بودم که کتابها رو نمیتونستم تا خروجی ببرم و گاری گرفتم برای بردنش. اما حالا با 800 تومن یک کتاب از دنیل والتر برای خودم خریدم و 8،9 تایی کتاب کودک که هر کدوم نهایت 20 ورق اگر داشته باشن.
کاش یک انرژی مضاعف برای ادامه این مسیر سخت بهم تزریق بشه و با قدرت برم جلو. خیلی دلم میخواد تا شهریور بخش اعظم فوبیاها از کثیفی و زباله و ... از بین بره. اونوقت هم زندگیم نظم میگیره، هم اوضاع خونه بهتر میشه، هم بهتر برای ماهک وقت میزارم، هم رابطه ام با حامی محکم تر میشه. تازه هر وقتم حس کنم نیاز دارم از این خونه چند روزی دور باشم میتونم راحت ماهک رو بزنم زیر بغل و برم اصفهان
با اینکه خیلی دلم میخواد ماشین بخرم اما هم فعلا تو این خونه یک جای پارک بیشتر نیست. رفتن به اون خونه هم روی هواست و اگرم بریم با هزینه های بازسازی دیگه ماشین کنسل میشه. از طرفی دلم میخواد این خونه تعمیر لازم نداشت و چند سال دیگه بمونیم و اگر شده یک ویلای فسقلی هم باشه این اطراف بخریم که وقتی نفسم تو این خونه تنگ میشم جمع کنم یکی دو روز برم اونجا. به قول بابا "جوونیم و رومون به دنیاست" :))
غ ـ ـزلوار:
1+ وقتی آدم حالش خوبه چقدر به هر چیزی امیدوار و دلگرمه . میتونم لذت ببرم از زندگی برخلاف جمعه، شنبه و صبح دیروز
2+ ایمان دارم که موفق میشم. هر چقدر هم بیفتم، درد بکشم، زمین بخورم، بالاخره یک روز میرسم به نقطه ای که باید
سوال:
ممنون میشم این سوالا رو کسایی که حساسیت و فوبیا به کثیفی هایی که من دارم، ندارن بهم جواب بدن تا من بفهمم چطوری میشه عادی برخورد کرد؟!
1+وقتی یک زباله گرد میبینید یا یک سطل زباله مکانیزه، واکنش تون چیه؟ اگر خیلی از نزدیکتون رد بشه، یا یهو سر راهتون یا از پشت سرتون ظاهر بشه چی؟ فکر نمیکنید ممکنه به لباستون خورده باشه و نگران تمیز نبودن لباستون بشید؟
2+بعد وقتی تو پیاده روهایی که باریک هستش و گونی زباله گردها ممکنه به اونجاها خورده باشه و احتمال خوردن لباس به دیوار یا درختای اون قسمتها هست اگر لباستون بخوره چه حسی داری؟ و بعدش لباستون رو تمیز میدونید و بی تفاوتید؟
3+ یا مثلا یک جایی مثل آموزشگاه یا مطب برید و لباس خودتون یا بچه اتون به سطل آشغال اونجا بخوره چی؟
4+ یا یه وسیله ایتون بیفته روی زمین تمیزه؟
5+ یا اسنپی که سوار میشید کثیف باشه؟
6+ یا حتی وقتی میرید دکتر یا بیمارستان اون مواقع میاید لباسهاتونو میشورید؟ دوش میگیرید؟
7+ یا آرایشگاه برید و اون شونه اش رو بزنه به موهاتون یا اصلا سرتونو بدون روسری بزارید رو صندلیش که قبل از ما هزار نفر روش نشستن موهاتونو تمیز میدونید؟
8+ یا وقتی بیرون خوراکی میخرید از سوپر ضد عفونیش میکنید یا همینطوری میدید به بچه اتون یا میخورید؟ (لعنت به کرونا که از دستش به چه روزگاری که نیفتادم)
- سه شنبه ۸ خرداد ۰۳