حالم افتضاحه
اگر دیازپوکساید نبود قطعا پنیک میشدم فجیع چون دیشب و امروز قبل از ساعت همیشگی مجبور شدم بخورمش از شدت اضطراب
مثل سگ ترسیدم از اینکه این وضع تموم نشه
از اینکه از ظاهرم، کلِ درونم آشکار هست حالم بهم میخوره
از اینکه همه و همه مسئولیت ماه با منِ و من نمیتونم یه بخشی از اون کارایی که باید رو براش انجام بدم و راحت و آزاد برش دارم ببرم بیرون متاسفم
از اینکه شک میکنم دلم میخواد بالا بیارم
از اینکه از یک آدم به شدت مستقل و توانمند تبدیل شدم به یه آدم وابسته، ترسو و ناتوان متنفرم
از اینکه مامان یا خواهرک نیستند که کنارم باشن تا من با تکیه به اونها با ترسهام روبرو بشم پر از حسرتم
از اینکه نمی تونم این دوران رو اصفهان و نزدیک خانوادم سپری کنم البته نه تو خونه اونا متاسفم
از اینکه به خاطر درونیات خودم نمیتونم با هیچی پاشم با ماهک برم اصفهان میخوام همه اون درونیات رو بالا بیارم
از اینکه خونه جمع نمیشه متنفرم
از اینکه من تنها کسی هستم که ماهک میتونه براش حرف بزنه و من یه وقتایی واقعا اینقدر در درونم درگیرم که حوصله شنیدنش رو ندارم خجالت میکشم
از اینکه همسر سر یک موضوع خیلی مهم از من ناراضی هست و من بعد این همه سال نتونستم قضیه رو مدیریت کنم متنفرم و عذاب میکشم
از اینکه با وجود تلاشهام فکرای عوضیِ جدید میاد تو سرم و گاهی مجبورم میکنه بهشون عمل کنم متنفرم
از اینکه ...
از خیلی چیزا حالم داره به هم میخوره
از خیلی چیزا خسته ام
احساس ناتوانی دارم
ترسیدم، خسته ام و ناامید
دلم میخواد از دست فکرها و احساساتم فرار کنم
افسوس که راه گریزی از خودم نیست
- شنبه ۵ خرداد ۰۳