به خودم فکر میکنم. به زندگی یی که دارم براش تلاش میکنم و خودِ واقعیم که در تلاشم پیداش کنم. قبل از عید کتاب کاغذی "نجات از هزارتو" و "ملاقات با خود" رو خریدم که توی عید روی خودم کار کنم!! ولی اینقدر خوب نبودم که فقط تا خونه پدری همسر بردم و برگردوندم. بالاخره از دیروز "ملاقات با خود" رو شروع کردم و تمرین هاش رو بدون سخت گیری به خودم و یواش یواش دارم انجام میدم. عاشق کاغذهای ضخیم، فونت و رنگهای کتاب شدم. لامصب کتابهای کاغذی یک بوی خوشی میده که مشتاق ترت میکنه برای خوندن.
صبح که بیدار شدم اینقدر غمگین بودم که در جواب تمرین "توجه من در این لحظه کجاست؟ یا به چی فکر میکنم یا میکردم؟" نوشتم. به غم توی قلبم. به تنهاییم. به اینکه امید اول و آخرم باید خودم باشم. هیچکس نمی تونه برای من کاری بکنه که حالم بهتر بشه یا احساس تنهاییم کم بشه. پس یا باید بپذیرمش یا خودمو از این وضعیت بکشم بیرون"
هفته قبل به خاطر سیکل، هفته سختی بود ولی اینقدر همه برای انرژی مثبت پست قبل، حس خوب بهم دادن و گفتن لذت بردن که دلم نمیومد از بهم ریختگی هام بنویسم. خصوصا که به شدت احساس تنهایی داشتم و به خاطرش غمگین بودم. نه که الان ندارم ولی دوباره بارقه های امید توی دلم روشن شده و احساس میکنم دوباره میتونم پر قدرت مسیرم رو ادامه بدم. دو هفته است که پیاده میریم کلاس تنبک. هم راه نزدیکه، هم مدرسه تمام شده و لازم نیست برم دنبال ماهک که ماشین لازم باشه، هم من باید تلاش کنم که دوباره بتونم آزاد و رها از افکار آزاردهنده تو کوچه خیابونا راه برم. بماند که تهش منتهی شده به شستن همه لباسهامون اما نقطه قوتش اینه که مثل قبل اضطرابش رو ندارم. خودم رو سرزنش نمی کنم و میگم غزل ایرادی نداره. خیلی زود میرسه اون روزی که هر چیزی رو فقط در وقت نیاز بشوری. الان فقط عادت کن که بری بیرون و به چیزی فکر نکنی و نترسی. حتی اگر شک کردی به چیزی و خواستی بشوری، بشور ولی ذهنتو ازش رها کن. تا رها نکنی دست از سرت برنمیداره.
با قدمهای خیلی کوچک دارم جلو میرم. دارم سعی میکنم با کوچکترین چیزها لایف استایلم رو عوض کنم. مثلا بعد از 8 سال گل داشتن، یک ماهه که مسئولیت آب دادنشون رو به عهده گرفتم و یه روزایی که سر حال باشم کلی قربون صدقه اشون میرم. البته بیشتر اونایی که خودم عاشقشونم :)) ولی همسر همشونو خیلی دوست داره و عشق بهشون میده. یا بعد از شش سال که از اومدن ماهک گذشت و من حوصله سشوار کشیدن نداشتم و فقط جلوی موهامو مرتب میکردم الان 3 ماهه که به جز چند مورد، طبق قولی که به خودم دادم، حتما بعد از حمام موهامو سشوار می کشم. بیشتر از قبل آرایش می کنم و لباسهایی که حس خوبی بهشون ندارم رو دیگه نمی پوشم و میدم برن. قبلا گاهی اینقدر بی حوصله بودم که نه موهامو شونه میزدم نه حتی خودمو توی آینه نگاه میکردم اما حالا هر روز موهامو شونه میزنم و درسته هنوز نمیتونم باز بزارمشون ولی خوب لاقل مرتبشون میکنم.و یک روزایی مثل دیروز اینقدر آرایشم رو دوست دارم که میرم و میام خودمو تو آینه نگاه میکنم و میگم عاشقتم.
از طرفی من واقعا رابطه افتضاحی با خودم داشتم. برای هر چیزی خودم رو مقصر می دونستم و به قدری احساس گناه رو از هر اشتباه کوچک و بزرگی در گذشته تا حال با خودم حمل میکردم که به این روز افتادم. حتی وقتی با همسر ازدواج کردم معتقد بودم من لایقِ این ازدواج نیستم. اما دیروز که تو راه کلاس بودیم به ماهک گفتم: " میدونستی من تا قبل از تو فکر نمیکردم که خدا منو دوست داره؟" ماهک گفت: "مگه میشه دوست نداشته باشه. خدا خودش ما رو آفریده و همه مون رو دوست داره" گفتم: "ولی من از وقتی تو رو به من داد، تازه باورم شد که خدا منو واقعا دوست داره" اما بهش نگفتم که من هنوز دارم تلاش میکنم که بتونم با خودم به صلح برسم و برای این کار بهترین کاری که آخر شبِ، اولین روز سال که وحشتناک شروع شد و تا شب پنیک بودم، با باز کردن سررسید صورتیِ فصل بهار به ذهنم رسید این بود که اول هر صفحه با خودکار صورتی به خودم ابراز علاقه کنم و از خوبیهای خودم برای خودم بنویسم و الان بعد از دو ماه احساس میکنم بی تاثیر نبوده. اگرچه راه درازی هست تا رسیدن به اونچه باید. حالا راحت تر میتونم تو آینه نگاه کنم و به خودم بگم دوستت دارم. و بیشتر از هر زمانی آرایش که میکنم ذوق مرگ میشم و میتونم زوم نکنم روی ایرادهای چهره ام و زیبایی هاشو ببینم.
از فکرام که بیرون میام چشمم میفته به ماهک و اون موهای بافته اش و صدای کارتون پونی انسانی که صد بار تو این هفته دیده. زندگی با همه سختیهاش گاهی چقدر زیباست
غ ـ ـزلوار:
1+ موهاشو دو قسمت کرده و میگه برام بباف و من با تمرین خود آگاهی برای اولین بار غرق لذتم از شونه زدن طلایی هاش.
باورم نمیشه که توی این شش سال و هفت ماه اولین باره که تا این اندازه از مرتب کردن موهاش لذت نبرده بودم.
فقط به اون لحظه فکر میکنم و لطافت موهاش که توی دستم جابجا میشن
و با هر مهره مویی که به موهاش میزنم قلبم رو یک بار دیگه به قلبش گره میزنم.
2+ توی تراس دارم مدیتیشن میکنم که میاد کنار می ایسته و صدای خرچ خرچ خوردن رنگانگش گوشمو پر می کنه. مثلا میخواد مزاحم مدیتیشنم نشه و جلوتر نمیاد. چشمام رو که باز میکنم میگم تو که گفتی دیگه نباید بقیه رنگارنگ ها رو تا فردا بخوری. میگه: "با خدا جرات و حقیقت بازی کردم". بهم گفت: "اگر جرات داری یکی از رنگا رنگها رو بخور منم خوردم" :)))))
3+ عنوان خطاب به خودِ خودمه
- يكشنبه ۳۰ ارديبهشت ۰۳