به وقت زندگی

این زندگی تازه و آرام

گفته بودید دعاتان کنم ای مردم شهر .... آه ! شرمنده که من خود به دعا محتاجم

ده ها بار اومدم نوشتم اما اونقدر بار منفی داشت که نه تونستم کاملشون کنم و نه منتشر

من الان فقط یک آرزو دارم اونم این که برای همیشه این احساس های تهوع آور برن و برنگردن و من از همین حالا بتونم عین بقیه آدمها، نرمال و عادی زندگی کنم. یک آدم تمیز و نرمال نه با این حساسیت های کشنده که منو از خیلی از لذتهای زندگی محروم کرده. دلم میخواد خلاص شم از این شستن های تمام نشدنی. اینجور وقتا دلم برای ماهک خیلی می سوزه خیلی و از همسر خجالت می کشم که اینطور بهم میریزم و نمی تونم جمعش کنم.

شاید منی که ارتباطات برام یک ارزشِ تو زندگی نباید هبچوقت دور می شدم از شهر و خانوادم. شاید ... نمیدونم هزارتا شاید به ذهنم میرسه اما مهم اینه که شرایط زندگی که من انتخابش کردم اینه و الان باید چی کار کنم که حالم بهتر بشه

تا قبل از عید فکر میکردم دنبال کردن و جدی گرفتن مطالب توسعه فردی حالم رو بهتر کنه اما حالا به شدت نیاز به یک استاد معنوی دارم اما همون استادایی که توی معبد سالها مراقبه کردند و چیزهای عمیق و بزرگی رو درک کردن. یک استادی که منو بکشونه تو راهِ درستِ معنویت. 

دلم بغل میخواد. همسر اینجاست بغلم هم کرده اما اشکهام بند نمیاد و ماهک که قول دادم باهاش بازی کنم، تنها مونده و فهمیده که روبراه نیستم اگرچه صبح تا ظهر زیاد باهاش بازی کردم؛ ولی دلم میخواد براش یک مامان شاد باشم و نمیتونم

میشه برام دعا کنید؟

 

تازگی اینجا نیاز روح من است
.
.
.

به قول ماه کوچکم "قدرت جادویی، درونتِ"


من در بلاگ اسکای

https://life-time.blogsky.com/
Designed By Erfan Powered by Bayan